کالسکه های آشنایی من و بهترینم
زنهایی که به دنبال برابری با مردها هستند آرزوی بسیار کوچکی دارند !! " تیموتی لیری "
لذتهایی که خیییلی جاها حس میکنی ازش لذتی نمیبری !!! کم کم باور داری که منطقی نیست ،زیبا نیست ،لذت بخش نیست ،مهمتر از همه آرامش بخش نیست و ارضات نمیکنه اما نمیذاریش کنار !!!انگار بودنش از یکنواختی درت میاره اصلا اون نتیجه ای که میخوای و نداره ولی همینکه فقط جدیده ،انگار میخوای که باشه یه کار غیر مفید ولی جدید !!! گاهی باور داری که لذت یکنواخت شدنِ گوشه ای از زندگیت لذت بخش تر از انجام این کاره !!! گاهی به خودت شک میکنی ،یه کار احمقانه ی یکنواخت تر و اضافه کردی ،، چطور میخوای بوی تازگی و شادابی و آرامش ازش دربیاری مثل یه خوراکی جدید که بخاطر تبلیغات زیاد یا تجربه ی جدید پول دادی و خریدی و هیچ لذتی از خوردنش نمیبری ولی حیفت میاد دور بریزیش منتظر یه توفیق اجباری هستی کسی که ازت بگیره و بخورش یا ازت بگیره و بندازش دور یا فقط شنیدن یه جمله که بهت بگه فدای سرت بندازش دور هر چقدر هم پول داده باشی از خودت که با ارزش تر نیست بجاش یه تجربه ی خیلی خوب بدست آوردی و تو مصمم شی و مطمئن برای بی فایده بودن و دور انداختنش تو همچین شرایطی گاهی میخوای خدا توفیق اجباریت شه تو گه خوری کردی ولی خدا بدون هیچ اخم و ناراحتی جمت کنه و مشکل و حل کنه و این بهانه دستت میاد اس ام اسی که اشتباهی برات فرستاده شده یا حتی ممکنه به عمد اشتباهی برات فرستاده شده ولی در هر حال فرقی برات نمیکنه ...... هر چند حالتش یه نتیجه میده ........ اینکه اون کار،اون لذتِ بی لذت، رفت ...همونطور که میخواستی و احساس میکنی خدا یه باری رو از رو دوشت برداشته سبک میشی و پر آرامش و از تمام یکنواختیهای زندگیت لذتهای نابی و میبری حس میکنی هنوز تو بغل خدایی که اصلا به این راحتیها و مفتیها دستت و وِِل نمیکنه گاهی باور داری زندگیت قشنگه و بوی ناب خدا میده ولی ازش ایراد میگیری و میگی اینش کمه اونش زیاد ه................. بعد خدا برای اینکه خیلی ارزشات و آشیونه ی پر عشقت و بهت نشون بده و به چشمت بیاره از بی ارزشی های دنیا برات مایه میذاره تا کوچکترین ارزشهات و قدر بدونی. تا از کمترینهات و پرنقص ترینهات که میدونی واقعیته و وجود داره لذت ببری .یه لذت واقعی . ----خیلی خیلی به انرژی مثبت احتیاج دارم میخوام با یه خبر خاص ،شاید ناب بیام ---مهسا کجایی ؟دلتنگتم و به یادت .... یه ردپا برام بذار بوی بهار میاد ....... بوی آشنای بهار...... البته بهار من و تو که به فصلش نیست ...... بوی بهار که برای من به شکوفه ها و سبزی طبیعتش نیست مستی بهار که برای من به بهار نارنج و شکوفه های گیلاسش نیست آشنایی بوی بهار که زیر پوستت و شاداب میکنه و چشمات و خمار،به شراب ناب شیرازش نیست پُر هیاهو بودن کودک درونت که حسابی بالا و پایین می پره ،به لباس نو و کفش جدید عیدت که بوی تازه بودن میده نیست بوی بهار که برای من به باقلوای چیده شده توی ظرف بلور و ظرف پر از آجیلش که روی میز خودنمایی میکنه نیست گرمی بهارش ،مستی شکوفه های قرمز و سفیدش ،بوی هل و گلاب شیرینی خونگیش ،بوی تازگی لباسهای نوش و کفشهای تمیزش ... بوی عیدی و آهنگ ناب فرهادش ..... قرمزی ماهی توی تنگش ،سبزی سبزه ی هفت سینش ..... همه و همه و همش برای من توی دنباله ی لباس عروس سفیدی خلاصه میشه که قرار شد امتداد و دنباله ی عشقمون باشه . بوی سمنو و سنجد و سماقش برای منی که با لباس نقرابی وارد سالن شدم روز اول ،به اسم نامزدی ...حنا بندون یا ..... و این اسمها بهانه ای آشکار برای ما شدن بود تالاری که شب اول عید با سفره ی هفت سین زینت شده بود . بوی سرکه و سیب سرخش و کتاب حافظ و قران کریمش که بهت نوید میده عروس عیدی شدی که اصیل ترین و بزرگترین عید ایرانیاست بوی آشنای عید برای من خاطره ی کفش سفید و ساده ی عروسیمه که بخاطر شرایط پام نمیشد پاشنه داشته باشه !! و شاید من جزو معدود عروسهایی با کفش سیندرلایی بدون پاشنه بودم !! بهار وقتی من و مست میکنه که چشمهام و میبندم و یه لباس دکلته ی پفی تنمه و من عاااشق چین دار بودن دامنش و دنبالشم ! بهار من با فصلش آغاز نمیشه بهار من با تموم شدن زیباترین فصلهای روحم ،پاییز و زمستون ،شروع نمیشه سال من تنها با صدای تبل و شیپور نو نمیشه بهار من وقتی بهار شد که عروس تو شدم ...... که عروس بهار شدم یادت باشه، زندگی برای من هیچوقت تو داشته ها و نداشته های عمومی آدما خلاصه نمی شه یادت باشه عزیزم که داشتن تو یه چیزی رو به من داد که شاید هیچوقت، هیچ کسی، تو هیچ جای دنیا، با هیچ ثروت و مال و ظاهرو شرایطی نمی تونه به من بده یادت باشه عزیز، زندگی من، هیچوقت بی تو نمی تونست رنگ خوشبختی بگیره یادت باشه اگه تو نبودی، دیگه سفیدیه شکوفه ها در کنار سفیدی لباس و لحظه های ما جلوه ای نداشت و سرخی شکوفه های گیلاسش در کنار سرخی لب و گونه هایی داغ خودنمایی نمیکرد سال من وقتی نو شد، وقتی حول حالنا الا احسن شد که نگین حلقه ام روی هر چی زیبایی بهار و کم کرده بود و خوندن یا مقلب القلوبی که اشک توی چشمات حلقه میزنه و انگار ماهی توی تنگم هیجان داره .... هفت سین ایرانی من با تمام معنای ایرانی و اصیلش با اسکناسهای نو یی که لای قرانه ،با دست در دست تو بودن ، دوش به دوش تو بودن معنای بهار و عید میگیره ..... بوی آشنای بهار برای من بوی تافت موهام و ناخن مصنوعی دستام و کت شلوار برازنده ی تو ست بوی بهار بوی دست در دست تو بودن و احوالپرسی با مهموناست صدای هیاهو و تبریک و رقص و پایکوبی بهار من تو ی باغ و با بودن فیلمبردار و عکاسم خودش و به رخ کشید ،دوربینهایی که فقط لحظه ی پیوند و عشق من و تو رو ثبت میکردن و این یعنی جاودانه ماندن بهار من توی دسته گلی بود که به سلیقه ی تو بود و انتخاب تو بهار من با چیدن وسایلی جدید توی خونه ای جدید به نام خونه عروس و دوماد بهار شد با اینه و قرانی که قبل از هر وسیله ای وارد خونمون شد به یمن و مبارکی اینکه قران نگهدار زندگی و دلامون باشه . عروس تو شدن یعنی بهار ...... عروس تو بودن یعنی مستی کردن ... عروس لحظه لحظه ی تو بودن یعنی خوشبختی .... یعنی ربان و تک مروارید روی کارت عروسی ..... یعنی شعر داخل کارت عروسیمون : زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود .......... دو سال گذشت و من هنوز در تاریخ اول و دوم فروردین خودم رو عروس فصل های زندگی تو میبینم ...... به تو تبریک میگم این فصل و ،این تاریخ و ،به تو که شا دوماد فصلهای همیشه بهار زندگی منی ...... عشقمون همیشه پایدار و جاودان . \\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\ پیشاپیش عید همتتتون مبارک همراه با براورده شدن تمامی آرزوهاتون مباااارکککککککککک. موقع تحویل سال دعا برای همدیگه یادمون نره . از اول این سال جدید بیایم تمرین کنیم قضاوت نکردن و....... پیش داوری نکردن و............ با ظرفیت بودن و........... اگه تو دنیای واقعیمون نمیتونیم ،حداقل توی این دنیای مجازی بهترین فرصته برای محک زدن خودمون و وجودمون بیایم به بالیدن به دین و ایمانمون به افتخار کردن به انجام واجباتمون یه جور دیگه نگاه کنیم بیاییم در کنار این ارزشها روی ارزشهای انسانیمون کار کنیم تا این عبادتها معنای واقعی و زیبا بگیره . بعضی پستهای من .... باعث خیلی ابهامات و سوء برداشت شده من هیچ دلیلی نمیدیدم توضیح واضحات بدم ....... دوستای عزیزم، فی فی نازنینم، جودی ابوت دوست داشتنی، مهسای مهربون و ستاره بانوی فهیم من،قلی نازم.فرناز مهربونم .مهساي هميشه دوست داشتنی .شانتال خوش قلم وهستي ناز و نازگلم.محب.به هنرمندم. و ................ همسری مدتهاست که ازم خواسته بود پستهام رمز دار بشن، یا ادرس وبلاگم تغییر کنه، ولی حس کردم نیازی به این کار نیست و هنوز هم همچین نیازی نمی بینم چون او بهتر از هر كس ديگه اي من و ميشناسه من عاشقانه همسرم رو دوست دارم و اینجا، صرفا خاطرات زندگی مشترک من نوشته می شن، خاطراتی که شاید برای خیلی از ماها درس باشه و بعدها من بتوم با اتکای به اونها، یادم نره که چه فرشته ای توی زندگی من حضور داره کسی که باعث شده من جز اون و رفتار اون و مهربونی های اون و متانت اون و نجابت اون و داشته های اون، هیچی رو از هیچ کس نبینم و در كنار اين خاطرات گاهي نوشته شده حرفها ي دل و ذهن خودم . این که من آزادم و هر طور که دلم و فکرم همراهیم میکنه می نویسم، از خصوصیات من بوده و هست. حتی با وجود این که می دونم همسرم و بعضی از اقوام عزیزم هم اینجا رو می خونن. اما هرگز انتقاد هایی که گاه و بی گاه به ذهن و دل هر کسی و من جاری میشه،و ممكنه نوشته بشه دلیل نارضایتی من از اصل زندگی مشترکم نبوده و نیست اینجا میدون مبارزه نیست و من اصلا این محیط با ارزش و با قداست و با بچه بازی و خاله زنک بازی به محیطی برای اثبات خودم و حرفام و عقایدم تبدیل نمیکنم و این رو از همه بهتر همسری می دونه که همه داشته من توی زندگیه . من صادقانه از هر چیز که احساس کنم باید ثبت کنم مینویسم بدون پوشیه که نقاب زدن تو این محیط محضه کم بودن وجودی انسان و محضه غلطه قرار نیست اینجا کسی به کسی ثابت بشه اینجا هر کسی در حد پنجره باز خودش ،وبلاگ خودش،پست خودش ،قراره فقط و فقط خودش باشه بیاییم نگاهمون حداقل توی این دنیای کوچیک تغییر بدیم بیاییم اگه از سوراخ در پنهانی داخل اتاق نگاه میکنیم و این از نظر من صاحب خونه هیچ اشکالی نداره ،ظرفیتمون بالا ببریم و خیلی خلاها رو نخواییم که اینطوری پر کنیم آخه به خدا اینطوری پر نمیشه مشکل جای دیگس دادگاهی تشکیل ندیم که یه قاضی داره و یه شاکی و دیگه هیچ انسانی و اینطور به قاضی رفتن رضایت زیادی هم داره من برای نوشته هایی که اولین خواننده و آخرین نظر دهندش همسرم بوده و هست هیچ احتیاج به رمز نمیدیدم و نمی بینم که اون روز و شب با من زیر یه سقف زندگی می کنه و خوب می دونه که حس خوشبختی رو فقط می شه از نگاه یه آدم خوند و همسر من برای خوندن این حس خوشبختی از چشمای من، کار سختی پیش رو نداره و باز هم تنها کسی که خوب می دونه که می تونه باعث بشه اینجا رو برای همیشه ببندم و یا ننویسم و یا هر تصمیم دیگه ای خودشه و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگه. جای عذر خواهی خیلی زیاد داره از کسایی که همیشه حرمت اینجا رو نگه داشتن و حتی مردهایی که به جنس نامحرم و مخالف ولی به اصل، محرمتر از هم جنس بودن خدایا بهترین چیزی که میتونی به هممون عیدی بدی سلامتی و عاقبت بخیری و خرده . و برای خودم و همسر و زندگیمون هم ازت طلب آرامش، عشق و شادمانی دارم انشاءا... خونه مادری هر کسی پر از رنگ و لعابه ...... وقتی مجردی و دختر خونه این رنگ و لعاب برات عادی میشه !!! دوسش داری ، خونه رو ... با تمام اتفاقاتش ،ولی رویاهای ذهنت خارج از اون خونه است !!! یه خونه ی مستقل و جدا ، و شاید با یه همراه دوست داشتنی ........... شایدم یه وقتایی اون خونه برات رنگ قشنگی نداره ، یه لحظه هایی برات تنگ و دلگیر هم میشه .... یه وقتایی اصلا بر نمیگردی تا به گذرانی که تو این خونه داشتی نگاه کنی ، حالا چه تلخ و چه شیرین ذهن آدم انقدر درگیره که به مرور خاطرات نمیرسه !!! شایدم رسیدن به خاصه ها و آرزوها ، فضایی خارج از اون خونه میخواد ... کارهای روزمره مامان و بابا و خواهر و برادر خیلی عادیه ..... آمد و شدها خیلی تکراری ،حرفها و کارها همیشگی ..... توش رنگ خاصی نمیبینی ، مثل همیشه و هر روزه.....! خود ادمم مثل همیشه و با همون نقش و نگار ! بدون حتی لحظه ای توقف از کنار همشون رد میشی .... به خیلی قانونهاش شاید انتقاد هم کنی یه روز رویای دانشجو شدن داری ،یه روز کارمند شدن ،یه روز عروس شدن و یا خیلی آرزوهای نارنجی و ناب دیگه که همش به یه نوعی ،کم یا زیاد تو رو از اون خونه ،از رنگ و بوش دور میکنه . بعد یه روزی ، یه ساعتی ،توی یه تاریخی که محاله از ذهنت پاک شه از اون خونه میری بیرون با یه دنیا ارزو ،به پشتت نگاه میکنی ، بغض میکنی و شایدم گریه ولی ذوق همراه بودن با یه عشق دوست داشتنی یه همسر یه حس و حال خیلی جدید و خاص تازگی یه شروع و آغاز نمیذاره اون رنگ و لعاب و با تمام وجود به سلولهات بدی ،با خودت میگی نمیخوام برا همیشه برم که ......!!!! بعد درگیر تمام قشنگیها میشی ،درگیر اغازی که باید زیبا و نیک ادامش بدی ،درگیر تلخیها و گسیهایی که گاهی مابین این زیباییها میاد در گیر ارزوهایی که برای فرداهات داری و انگار برای رسیدن بهشون خیلی ام عجله داری در گیر خانوم شدن و کدبانو شدن ..... هر وقتم میری خونه مادری انقدر ذهنت درگیر زندگیه شخصیت با تمام ابعادش هست که نبینی !!!! فقط میری و حضور داری . اما بعداز گذر یه مدت که برای هر کسی این مدت فرق داره و زیاد و کم داره میوفتی رو قلتک زندگی ،چم و خم کار دستت میاد ، خونه دار باشی ،کارمند باشی ........ دیگه سکان دستت میاد اساسی ...دیگه زندگی و ذهنت مدیریت شده است ...دیگه در حال دویدن نیستی و عجله ی زیادی نداری دیگه یاد گرفتی هر چیز لذت بخشی و باید اروم بخوری تا لذتش طولانی تر بمونه بیشتر نگاه کنی تا حض کنی ، دقت کنی تا حال بیای دیگه بلدی چطور بای مهمونی داد و درسم خوند و تولدم رفت و خریدم کرد و ...........و باز هم خونه ی مادری ، البته نه مثل همیشه .........!!!!!!!! ایندفعه دیگه فرق داره ،دلت یه جور دیگه پر میزنه تو مسیر چشمهات بسته است و غرقی تو خاطرات گذشته با تمام دقت و ظرافت مرور میکنی آمد و شدها رو حرفها رو ... دیگه تکراری و پر از روزمرگی نیست پر از عشقه .........!!!!! میرسی خونه و در میزنی و وارد میشی .... همون حیاطه ، قدیمی ، با باغچه و درخت و گل ، زمستون ،بی روح و سردش کرده ولی زیر پوستت و مثل بهار گرم میکنه نزدیک اذانه ...مامان مثل همیشه داره وضو میگیره تا به نمار مسجد برسه ...مثل تمام این چند سال عمرم ولی اصلا تکراری و همیشگی نیست ، چقدر نگاه داره این صحنه ، چطور همیشه با عجله رد میشدم !!!! چقدر دوست دارم دیدنش و.......... چقدر دلتنگم برای تمام کارهای تکراریش که سالها دیدیم چقدر بی تابم برای تمام صداش ...رفتارهاش و تمام کارهای روزمره و تکراریه این خونه خیلی چیزها هنوز عوض نشدن چه خونه ی پر رنگ و لعابییییی چه رنگ قشنگ و ارامش بخشی .... چقدر دوست دارم روی همه چی ذوم کنم ..... اصلا تو ذهنم و روح و جسمم هیچ خبری از متاهلی نیست .من مجردم و متعلق به اون خونه عاشق اهل خونه چقدر دوست دارم با ارامش و اروم به همه چی نگاه کنم اتاقم ،دیوارش .... وقتی داداش رفت و قرار شد این اتاق ،اتاق شخصی من شه .....اووووممم ،چه ذوقی داشتم ،چقدر حس بزرگ شدن داشتم ...مستقل شدن .... از مدتها قبلش اتاق و اون جور که دوست داشتم موقع خواب تو ذهنم میچیدم . رویاهای شبام و خوب یادمه . محرمه و مامان در تکاپو برای روز ۸ که خرج میدیم تمام کاراش و ردیف کرده ولی همچنان کار داره ...چون کلی هم عزیز راه دور داره که تا قبل از روز خرجی میرسن خواهر و برادر .... دختر دایی و بچه هاش.... دایی و زندایی .....دوستای من و خواهری کلی مواد غذایی و خوراکی مورد علاقشون و خریده چه حس قشنگیه .... همش زیر لب میگم چه رنگ و بویی داره خونه ی مادری . چه حسه نابیه انتظار اومدن اهل خونه و دوره هم جمع شدن و سره یه سفره نشستن . من از روز اول محرم اومدم پیش مامان.... تا یکمی برای روز خرجی دادن کمک کنم و شریک باشم والبته کلی ام بگو بخند ،خاله زنک بازی ،موقع کارهایی مثل گوشت قلقلی کردن ، سبزی پاک کردن ...... چندتا از دوستا که بیشتر از من دختر اون خونه ان هم میان و بساطمون جوره جوره محرم .... تعطیلات ...شاید ذره ای عذاداری و عزیزایی که دارن میان و قراره چند روز و شب و پیش هم باشیم این یعنی همه چیز . و در کنار اینها اومدن دوستایی که فرصت خوبیه به بهانه خرجی دَادن و عزاداری ببینیشون . ۱۰ روز محرم خیلی عالی بود ..... اگه یکی دو موردش و فاکتور بگیریم میشه گفت محشر بود. دلم برای خونه ی خودم و زندگی مشترکه دو نفرمون تنگ شده . چه خوبه ۲تا خونه ی عشق داری .خدا این ۲ تا سقف و برای همه نگه داره . --- امروز برای اولین بار رفتم دندونپزشکی .... ترمیم داشتم ،حس بدی بود .... همچنانم حسش ادامه داره . --- برای آخر هفته نوبت لیزیک چشم دارم خدا کنه با موفقیت و عالی انجام شه . --- این روزا شدیدا به دکتر و دارو سرماخوردگی و ویروس میگذره . --- این ترم زبان بانمره خوب پاس شد و کلاسهای ترم بعد از هفته ی دیگه اس.(خدا داشته های باعث و بانیش و براش نگه داره )(مخاطب خاص داشت) --- فک کنم پست بعدی و بدون عینک بنویسم البته فک کنم همه جاییه . بیشتر ،سوز و سرماش به زمستون میمونه تا پاییز! ولی دلگیریه آسمونش،غروباش،هوای ابری و بارونیش ، هنوز دلت آروم میکنه که پاییزه...... این روزا ساعات مطالعم خیلی بالا رفته !! درسهای این ترم ،که روم به دیوار ...اگه خدا بخواد .... ترم آخره و قراره از این درسهای نکبت خلاص شم فک کنم امتحاناتم تو دی و بهمنه دروس رشته ی جدیدی که برای فراگیر پیام نور شرکت کردم ،البت دوباره در مقطع کارشناسی!!! و هیچ پیش زمینه ای نسبت بهش ندارم ، امتحانش هم دیماهه نگین خوب چرا همین رشته رو ارشدش و شرکت نکردی آخه این رشته ی مورد نظر که بسیار مورد علاقه بنده هست و فراگیرش و شرکت کردم ،ارشدش به هیچ دردی نمیخوره ،اگه قبول شی فقط اسمش اینه ارشد داری . اگه لیسانسش و داشته باشی و ارشدش و بری خیلی عالیه هااااا برا من که لیسانسم غیر مرتبطه و ییهو بخوام برم ارشدش به دردی نمیخوره ،اصلا جونم براتون بگه ....آها داشتم میگفتن از مطالعات بسیارم !!!!! حالا کلاس زبانم که در جای خودش باقیست ،تکالیفشم برای منی که تو مکالمه صفرم واقعا وقت گیره اگرم وقتی بمونه .... که سریع میام اینجا و بعدم میل و بعدم سایتهای مورد نیاز و دلخواه که باز هم جنبه مطالعاتی و علمی و خوندن نوشتن داره خلاصه که آشپزخانه تا اطلاع ثانوی تعطیل ............ حالا یه روزایی در حد املت و نیمرو بازش میکنیم ولی بوی برنج تازه دم و خورشت جا افتاده و میز چیده شده رو باید تو این ابرای بالا سرمون موقع خواب ببینیم ........ تا من موفقیت های علمیم و بدست بیارم و بیوفتم رو دور خونه داری !!!! جناب همسرجان که جانم فدای او قربان مهربانی و لطف و صفای او پیشنهاد دادند که : چند روزی در هفته (بسه به نیاز من) کارگر مونثی بگیریم که در کارهای خانه ،شستن لباسها و درست کردن غذا و اتو .... کمک کنه ،یا اصلا کامل به عهده بگیره تا من واقعا به درسهای دانشگاه و زبان و فراگیر برسم حالا من موندم واقعا هدفش همینه و از عشق فراوان به بنده و نهایت همکاری کردنشونه....... یا از سوء تغذیه و لباسهای چروک و پر از چرکول و ...... یا برای روحیه و ...... دلش یه خانوم جوون کدبانو میخواد که کارای نکرده ی من و تو این چند سال، براش جبران کنه و یکم از وظایفش نسبت به کارای شخصیش کم شه ............ به خودش که میگم میخنده و تعجب میکنه .... میگه واقعا اینا به ذهنت میاد ؟!.... همه ی زنها اینجوری برداشت میکنن ؟!.....کلا شما زنا معکوسین میخندم و میگم آخه اینقد میلیون زن ، تو نقطه نقطه ی دنیا با رنگ و زبون و مذهب و...... متفاوت نشون نداریم مردی برای رضای خدا موش بگیره مگه تو اولین آفریده باشی !! اونم که خوب حتما باید قسمت من میشدی دیگه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! میگه عجب موجودات بی انصافیین شما خانوما ..... من بخدا برا خودت گفتم که ................ (حال کردین چطور همتون و زیر سوال بردم ) تازه خبر نداره میخوام همین رشته ی خودم و که اصلا بهش علاقه ندارم و قراره اگه خدا بخواد این ترم اخرم باشه رو ارشد سراسری و آزادش و شرکت کنم !!!!! یا میزنه همه روووووووووووو با هم قبول میشم و منم عشق علم یا اینکه هیچ کدوم و قبول نمیشم ،حتی همین ترم آخر رو توش میمونم و..........دست از پا درازتر تو خونه مشغول رفت و روب و شصت و شو بعد برا خالی نبودن عریضه و کم نیاوردن میگم مهم تلاش کردن بود ..... مهم این بود که من ساعات زیادی رو به مطالعه گذروندم و با هدف زندگی کردم ..... اونوقت چه حالی میده خوندن دوباره ی این پست . خلاصه که زندگی بسی مفید است و سرشار از علم و دانش و آموزش!! و به دور از هرگونه یکنواختی و بی هدفی و وقت زیاد آوردن ...... چه بسا که از زیادیه هدف داریم میترکیم میترسم بشم مثل حکایت مرغ چند بگیر هیچ بگیره !!!! ولی از الان برام انرژی مثبتهاتون و بفرستین که من تلاشم و کنم هر کدوم و خدا صلاح میدونست برام تیک بزنه قلی جان کم پیدایی و با فحشات مارو مستفیض نمیکنی (اووومم ماچ چ ) این پست روزانه نوشت بود و بسیار عامیانه . خواستم از حال و روزم با خبر باشین و همچنین تاخیراتم . شاید تاخیر تو نوشتن پست بیوفته ولی تو خوندنتون اصلااااااااا. سرما خوردم شدید ،۲ هفته ای میشه ..... سابقه نداشته انقدر طول بکشه ،هی بهتر میشم هی برمیگرده !!! امروز که اصلا روبراه نیستم .شاید دوباره برم دکتر. عید قربان اصلا قشنگ نبود و حس و بوی عید نداشت . من که اوایل مریضیم بود و خیلی بی حال بودم . شب عید هم همسری مسموم شد ، خیلی خفن .......... رفتیم اورژانس و بستری و سرم . تا ۱۲ شب . روز عیدم هر دو تا داغون ،شاید بخاطر داروها و شاید بخاطر حال جسمی خراب ........... بحثمون شد .............. خیلی الکی ولی جدی !! اَه ه ه ه ه ه ه ه شبش سعی کردیم همه چی و درست کنیم .سخت بود ولی درست شد .من خسته بودم کلی گریه کردم . دیشب برای روحیه یا انرژی ، رفتیم خرید ، همه چیه خونه آخراش بود دیگه ، کلی خرید کردیم . اومدیم خونه کیک درست کردم ، کاکائویی ساده .با پودر کیک آماده که جزوی از خریدمون بود . همسرخان هم کمک کردن. به نظرم خیلی خوب شد و البته خوش مزه . لطفا بگین از چه سایتی عکس بزارم ؟ (هم عکس کیک و بذارم هم قبل از مریضیم یه شمال یه روزه ی خیلییییییییییی توپ و پر ماجرا و یه هویی رفتیم که شاید بشه یه پست و بهش اختصاص داد و عکساش و بذارم ) خلاصه که این روزا یا بهتره بگم این ۱۰ روز به همین اَلکیی میگذره ........ وقتی ادم مریضه و قرص و آمپول و.........استفاده میکنه بی حاله ، نه حس و حاله بیرون هست نه لپ تاپ نه مطالعه نه اشپزی نه ................ فقط دلم میخواد روبروی تلویزیون دراز بکشم و از زیر پتو بیرون نیام . دماغم کلی قرمز شده و گنده ! همسری زیر چشماش گود رفته و رنگش پریده است صورتامون عین کاریکاتوره ...کج و کوله و.............. حتی حوصله تلفن صحبت کردن یا جواب دادن و ندارم .آخه بخاطر چرک کردن شدید سینوسام بیشتر مواقع سرم و پشت پلکام درد میکنه . خدارو شکر دقیقا همین مدت که حال و احوالم روبراه نیست کلاسای دانشگاه برگذار نشد . برعکسش کلاس زبانم روسمون و داره میکشه . برا عید غدیر هم فعلا هیچ برنامه ای نداریم . ستاره جون اگه کمرنگم به این دلایله . مهسا ازت بی خبرم و دلتننگت خانومی شاید بهتر بود اسم این پست و میذاشتم الکی نوشت !!! این پست خیلی طولانی شد .ببخشید .هرچند گفتنی از حقوق ما خیلی بیشتر ازاینها ارزش نوشتن و خوندن داره (-: کاش ما خانومها یکمی از حقوقمون یا بهتره بگم به حقوقمون آگاه بودیم . کاش بجای اینکه دائم بگیم مردها به حقوق ما آگاه نیستن یا احترام نمیذارن یا اعتقادی به تساوی حقوق زن و مرد ندارن یا......... (که البته در مورد درصد بسیاری درسته) یکم خودمون اون مقداری که سهممون میشه رو درست انجام بدیم ! کاش بجای اینکه از پایمال شدن حقوق زنان تو کشورمون و مقایسش با حقوق زنان تو کشورهای دیگه بگیم(که البته باز هم درصد زیادیش درسته ) اون کوچیک کوچیکه ی سهم خودمون خوب انجام بدیم ! قبول کنیم خیلی وقتها خودمون مقصریم . الان توی دوستی دخترها و پسرها چند درصد دخترها تو این کافی شاپها و دور زدنها و از حقوقشون حرف میزنن ،از اینکه ببینن عشقشون که قراره یه روز بشه مرد آیندشون در مورد خواهر و مادر خودش چی فکر میکنه .... در مورد حقوقی که پدرش نسبت به مادر و خواهرهاش داشته نظرش چیه ...... در مورد زن آیندش چه حقوقی قائله ...... نظرش در مورد تساوی حقوق پدر و مادرش چیه !یا خواهرش و همسرخواهرش!حالا تساوی خودش و همسرش !! شاید خیلیهاش و بخاطر شرایط دوستی و نامزدی دروغ بگن ولی حداقل تو وظیفت و خوب انجام دادی و دلت نمیسوزه ........ هر چند معتقدم تو اگه سعیت و بکنی خدا هم خوب پشتت می ایسته .تو اگه سنگ اول و درست بذاری اصل و پی خونت محکم میشه . شاید یه جاهایی تو زندگی که خیلیییییی بالا و پایین داره ساختمونی که ساختی بلرزه اما نمیپاشه چون سنگ اولش درست بوده . چند درصد از ما خانومها وقتی رفتیم تو اتاق تا برای یه عمر مردمون و محک بزنیم و انتخاب کنیم بهش نشون دادیم به حقوق خودمون آگاهیم .قبل از اینکه از نماز و روزه اش بپرسیم و درامدش و...... زیرکانه از نوع سیاستش ، ابراز احساسش ،حقوق مختص خودش ، و....... پرسیدیم . همینکه اجازه بده ما اگه دوست داریم بیرون کار کنیم کافیه !!!!!!! یا اگه دوست داریم بتونیم ادامه تحصیل بدیم ؟!!!!!!!!! پرسیدن اینها خودش به این معنا نیست که او باید لطف کنه و این اجازه رو بده؟؟ پس حق ما نبوده لطفشون بوده !!!!!!!! یکمی تو جمله بندیهامون دقت کنیم .صحبت ما ، خواسته ی ما ، نشون میده خودمون چقدر در مورد حقوقمون آگاهیم .و برای خودمون ارزش قائلیم . حداقل به بچه هامون یاد بدیم وقتی تو دوران نامزدی تو پارک قدم میزنن یا از سینما در میان یکم وقت واسه این مسائلم بذارن. یکم رو معیار بچه هامون کار کنیم تا صحبت مسائل سیاسی تو خونمون میشه نگیم به ما چه، ما که نمیتونیم چیزی و عوض کنیم پس بحث الکی نکنیم ...... همینکه ذهن بچمون فعال باشه بزرگترین کاره . تو خونه ای که بحث سیاسی و اجتماعی و اقتصادی..... ممنوعه و بچه فقط باید از درس و کتاب بدونه حالش معلومه که برای انتخاب همسرش چه حرفهایی برای گفتن داره و برای گرفتن حقوقش تا چه حد میتونه بایسته ! اون حتی نمیدونه دور و برش چی میگذره که بدونه تو این شرایط چه انتخابی بهترینه . بهشون بگیم درسته تو کتابهای ابتدایی که مهمترییین نقش و تو لوح و شخصیت بچه هامون دارن گفته امین و باباش بیرون کار میکنن و اکرم براشون چایی میاره و مامان آبگوشت درست میکنه ولی این همه چیز نیست این اصل شخصیت و کارایی اکرم نامها نیست . به بچه هامون یاد بدیم عشق خیلی قشنگه ... و وجودش خیلی لازم ، صبوری و گذشت و تحمل و مدیریت هنر با ارزش یه خانومه خونست ،یه خانوم چه خونه دار چه کارمند چه پولدار ..... چه ........ بالاترین هنرش اینکه به همسرش احترام بزاره و براش ارزش قائل شه ، هنر والای یه خانومه که مسولیت خونه و آشپزخونه رو قبول میکنه .... ارزش والای یه خانومه که به غذا و فرزند و ..... اهمیت میده و میرسه ...... از همه و همه ی اینها بگیم ولی بگیم تا خودت و اول از همه دوست نداشته باشی تو هیچکدوم از اینها موفق نمیشی !! تا حقوقت از طرف مردت رعایت نشه انگیزه برا هچکدوم از این هنرهای ذاتیت نداری . توی هر جمعی در مورد هر چی بحث شه مثلا موسیقی ، ورزش ، سینما وقتی شما تو چندتا جمله ی اولت اطلاعات خوبی بگی یا حداقل بگی میفهمی و صفر نیستی طرف مقابل بحثم نوع صحبتش فرق میکنه و میدان و مساوی تقسیم میکنه (منظورم میدان بحث و صحبته نه جنگ!!!!!) حالا وقتی همسرتون هم تو دوران دوستی ،نامزدی ، عقد ، عروسی ، مادر شدن و.....بدونه با تمام محدودیتهای اجتماعی و کشوری و قانونی و..... شما خودت آگاهی به خیلی از تساویها و حقوقها و پایبندی ، بدونه که در کنار قرمه سبزی جا افتادت که ظهر همه رو مست میکنه و دیزاین میزت که نماد هنر ذاتی هر زنیه افکار مختص خودتم داری و اصلا هم ازشون نمیگذری ...... و او اگه این خونه تمیز و این میز شام واین لباس و صورت آراسته رو این .............. دوست داره باید قسمت دوم مغزت هم که از سیاست سرش میشه ، از حقوق اگاهه ، برتری تو جنس مخالفش نمیبینه ، احترام میذاره ، گذشت میکنه ، صبوری میکنه اما خرانه زندگی نمیکنه ، رو هم دوست داشته باشه . و همیشه برای صحبت ، لذت ، کار بیرون ، خانواده ها ،علائق و .......... همه چی و به اندازه ای که به خودش میدون میده به همون انداه برای شما میدون قائل میشه . نه حتی ذره ای کمتر. این به معنای بی احترامی به شوهر یا زن سالار بودن و مرد ذلیل بودن اصلااا نیست . بیایم به بچه هامون یاد بدیم حقوقشون رو .از کودکی باهاشون کار کنیم که که در حد برادرشون ... پسر همبازیه مهدش ... پسرخالش حقوق داره و یکی هم هست ..... بهش نشون بدیم من و بابات تو همه چی مساوییم و تفاهمی از روی عشق تقسیم کار کردیم .نه از سر ضعف و وظیفه . به پسرهامون یاد بدیم تو برتری نسبت به همبازی مهدت که دختره نداری و نباید قلدری کنی یا ... به بچه هامون یاد بدیم تو دوران آشناییشون با همسرشون از چی بپرسن و در کنار بحث در مورد لباس عروس و چند مدل شام شب عروسی و ......... به یه چیزهایی دیگه هم اهمیت بدن که یه روزهایی نبودش زیباترین و مجلل ترین خاطره ی عروسی و تو ذهنت سیاه میکنه . شاید تو شهرهای بزرگ این مسائل حل شده تر باشه اما ...... تو بیمارستان که بستری بودم ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب بود .اتاق تاریک بود و نور سالن افتاده بود واسه تخت سمت راستم که خالی بود مریض اوردن .... صورتهاشون دیده نمیشد و فقط یه مرد و یه زن بودن .... خانومه چون خیلی ظریف بود معلوم نبود خانوم آقاست یا دخترش . داشت لباساش و عوض میکرد چون اورژانسی بود و همون لحظه باید میرفت اتاق عمل .من تو ذهنم داشتم میساختم که زمین خورده دستش شکسته .... تصادف کرده ... از پله افتاده .... نمیدونم چرا ناخوداگاه از ذهنم گذشت کتک خورده ولی انقدر بی منطق بود که سریع حذف شد . تو بیمارستان چیزی که سر صحبتت و با بقیه باز میکنه شروع ارتباط میشه همینه که چی شد دستت ؟ پات ؟...... وقتی رفت اتاق عمل خوابم برد و صب بیدار شدم و کنارم خانومی که معلوم بود همسر اون اقاست رو با چهره ای بسسسسیییااار خسته و غمزده دیدم و در حد یه سلام ساده با هم اشنا شدیم . وقتی شوهرش میومد و میرفت و ابمیوه میاورد و ..... ولی خانوم ساکت بود و ساکت انگار حس دیشب باز سرک کشید که ....... انقدر این صورت ناراحت و داغون بود که نمیشد بگی از درد شکستگی و اتاق عمله . ته چشمش چیزی داشت اذیتش میکرد که از درد دستش یادش رفته بود . هیچی نمیخورد ، چهره ی مرد برای من که حس ششم قوی دارم گویای خیلی چیزها بود . چند ساعتی بعد ۲ تا بچه ،یه دخترخانوم ۱۰ ساله و یه اقا پسره ۶-۷ ساله اومدن پیشش .اومده بودن که مامانشون و ببینن. دخترش تو غمگینی و زردی چهره و ساکتی هیچی از مامانش کم نداشت . هیچی نمیخورد .یه کلمه حرفم نمیزد حتی با بچه هاش .ناله هم نمیکرد!!! چند ساعت بعد خواهرش اومد ملاقاتش و اونجا بود که گریه دو خواهر شروع شد و پشتش هم نفرین و تعریف اینکه با شوهرش دعواش شده و شوهرش هم خوب از حقوق مردانش که داشتن قدرت بدنی بیشتریه، استفاده کرده بود و از خجالت خانومش درومده بود و تو تمام ضربه ها به همه جای بدنش ضربه آخر کار خودش و کرده بوده و ۲ تا انگشتای دست و جوری خورد کرده بوده که عصبش قطع شده بود!!!!!!!!!! و دکتر بعداز عمل و جا انداختن شکستگیها و دوختن پارگیها گفته عصبش قابل درمان نیست و این دو تا انگشت تا آخر عمر خم میمونه !! جالب اینکه این دعوا بخاطر مسائل بین خودشون نبوده ......سر برادر شوهر بوده . چیکار میکنه ؟ به چی فکر میکنه ؟ دیه ش و میذاره اجرا ؟؟؟ طلاق میگیره ؟؟ با دو تا بچه !!!!!!!!! بدون هیچ درامد و استقلالی بدون هیچ آگاهی. کجا میخواد بره ؟؟چند روز خونه برادر... مادر .... خواهر .... برمیگرده خونش ؟؟با همون مرد سر سفره میشینه و میره تو رختخواب !!!!!! چند مدت میتونه قهر بمونه ؟؟ تو ذهن دختر و پسرش چی مونده . پسرش فهمیده و از این خاطره که بعدها تو ذهنش میمونه یاد گرفته که باباش چه کار بدی کرده چه جنایتی کرده و او نباید با زنش اینطوری حرف بزنه و رفتار کنه یا نه بلعکس خوب یاد گرفته که زنی که حرف گوش نکرد حقش ........... دخترش چی ؟یاد گرفت تا کجا باید تحمل کنه ؟ باید بمونه حتی اگه ناقص شد ؟ مطمئنن این اولین دعواشون نبوده .از کتکهای کمتر شروع شده و به اینجا ....... ختم شده واقعا ؟؟!!!!!!!! صبوریش درست بوده ؟به نفع خودش و بچه هاش ؟ به این میارزید ! هرچند اگه بر میگشت و ادامه میداد هم بهش حق میدادم . سعی کردم اصلا قضاوتشون نکنم .مخصوصا مرد رو که حس جر دادن عجیب تو من برانگبخته بود دو روز پیش تو یه جمعه ۴ نفره بودم.من و ۳ تا از خانومهای همکار همسری . دوستای صمیمی نیستیم ولی چون اینجا غریبیم و یکم تنها ارتباط داریم .خونه یکی از این خانومها جمع بودیم که صحبت همین مسائل شد.من فقط گوش میکردم و یه جاهایی کوچیک نظر میدادم و خاطره ی این خانوم تو بیمارستان براشون گفتم . این جمع ۴ نفر دقیقا دو به دو بود .دو نفر که بویی از حقوق و آگاهی و استقلال ....... نبرده بودن. دو نفر دیگه از اول جزو ایده ها و معیارهاشون مسال اینچنینی زیاد بوده . ولی جالب اینه توقع این بود که تو خیلی مسائل و موارد که باب طبع خانوماست نتیجه هر ۴نفر یکی باشه !!!!!!!!!!! مگه میشه دو تا جاده تهران برن دو تا مشهد ولی در اخر همه سر از مشهد در بیارن .بالاخره هر کی تو هر جاده ای رفته به مقصد مورد نظر خودش میرسه . دست آخر که یه صحبتهایی از شوهرامون و عقایدشون شد و حق و حقوقی که تو خونه داریم (من اصلا تو جمع و پیش کسی از رابطه خودم و شوهرم یا حق و حقوقم (اگه چیزی داشته باشم دستگیرمون شد که اونهایی که از یکسری حقوق یا شرایط خاص یا امتیازات خاص........ برخوردارن خیلی خر شانس - خوششانس -هستند شوهرهای کم سن و انعطاف پذیر دارن و..... هزار و یک دلیل و استدلال اینطوری ..... دریغ از اینکه یکی حس کنه ، فکر کنه .... شاید براش خیلی سعی کردن و زحمت کشیدن ،ایستادن ،هدف قرار دادن ، معیار شون بوده و........ هنوزم ساختمونی که ساختن خالی از لرزه و پس لرزه و پیش لرزه نیست . حتی وقتی میبینیم و میشنویمم حاضر نیستیم یه چیزهایی و تو خودمون تغییر بدیم . امان از دست ما خانومها که دائم دوست داریم مسائل و به کشور و خر شانس بودن و ...ربط بدیم . سهم خودمون ادا کنیم ازش استفاده کنیم و کیفش و کنیم ما بقیش که دست ما نیست تلخ هست دردناک هست عذاب اور هست ولی به وجودمون ضربه نمیزنه . بازم میگم این حق و حقوق به معنای فاصله بین زن و شوهر یا تلخی رابطه یا زشت شدن رنگ زندگی نیست.حق و حقوقی که خیلیها ازش برخوردارن و در نهایت اعتماد و عشق دارن با هم زندگی میکنن. حتی اگه تمام کارهایی ام که گفتیم نتیجه ی دلخواه نده خیلی لذت بخشه که تلاشت و کردی و دست از ایده ات برنداشتی. به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل که گر مراد نیابی به قدر وسع بکوشی خلوتگاه دیشب با ـــــــــ و دو تا جام شروع شد ........ ( البته که محتوای جام ایستک بود !!!!! ) ترجیح دادیم توی جام بخوریم ،پایه های جام عجیب باریک و کشیده بود و لوند .............. از بازی کردن باهاشون تو دستم حس لذتی داشتم . کشیدگی و ظرافت پایه ،کنده کاری روی خود جام خیلی زیباش کرده بود . صحبت بود و صحبت و صحبت .......... درد و دل بود و دردِ دل ........ مخصوصا برای منی که خیلی خیلی خراب بودم ! خستگی چند روز و چند ماه نبود ، کسلی و تیرگی مدتها بود ........ یاداوری خاطرات گذشته زیر پوست هردومون و قلقلک میداد و باعث میشد هی جزئی تر برا هم بگیم ، او ریز تر از من یادش بود و حرفهایی که میزد و من و یکدفعه پرتاب میکرد به چندین سال قبل .......... به روزگارانی که تصاویر محوی ازشون یادم بود .ولی تلخ و شیرینیش به خوبی زیر دندونم . از زندگی الانمون گفتیم ، خوبیهاش ، کمیهاش ............ مدتها بود اینطوری با هم تنها نشده بودیم شاید سالها بود !!!! حداقل از زمان متاهلی هر دوتامون ...... دیدنهامون در حد هرازگاهی و صحبتهای روزمره و تلفنهای مکرر بوده . دیشب شوهرش میره ماموریت . به من پیشنهاد یه خلوت و میده ........... منم همسرم همون شب قراره بره سد . پس همه چی روبراهه........ من و همسری هم از دست هم بسیار دلخور .......... رابطمون از تلخ گذشته ....... گس شده ...... فکر میکردم رفتم گریه کنم ، دلم برای گریه کردنم شدید تنگ بود . چه وجودی بهتر از او برای ارامش گرفتن کنارش ......... چه گوشی بهتر از او برای شنیدن ........ چه شبی زیباتر از اون شب برای پرت شدن به سالهای دوری که نیاز داری یکی برات یاداوری و کنه تو کم اوردن حافظت کمکت کنه ............ بیشتر وقتمون به خنده گذشت .خنده بود و خنده و آرامش و دود ......... خیلی بهتر از گریه کردن کمک کرد . ساعت ۴ صب با دو تا فنجون قهوه خوری بسیار ظریف و کلاسیک از آشپزخونه اومد و با ۲ تا قهوه ی آماده شبمون و پایان داد. خوابمون چند ساعتی طول نکشید !!!!!! چون باید میرفت سر کار ......... چون نوبت آرایشگاه داشتم ......... جای تفعل حافظش خالی بود که دیر یادمون اومد !!! بعداز مدتها ! از زندگی متاهلیمون با تمام خوبیها و زیباییهاش ، پایبند بودنهاش و وابستگیهاش ، یادمون رفته بود و ما شده بودیم همون دو تا دوست شرور و همراه و همپای که انگار صب زود بیدار شدیم و آماده برای مدرسه ... راهنمایی و دبیرستان ......... و با یه دنیا رویاهای دخترونه مجردونه ی زیباااا به یادموندنی رقم خورد . همسری از لحظه لحظه ی خلوتگاه ما خبر داشت و رضایتش بزم دو نفرمون و جلا داد . امروز باد پاییزی شروع شد .... هوا یه جوره خاصی ابری بود .... واقعا پاییزی ..... سرماش زیر پوستت یاداور حس خیلی آشنایی بود ... سرماش و صدای بادش بغض بدی رو تو گلوت میشونه ...... صدای باد و تاریکی دم غروبش بد دلگیرت میکنه ....... این حس آشنا فقط مال پاییزه .من عااااشق این فصلم .همسری عاششققق این فصله . دم غروب همسری باید میرفت سمنان و من بخاطر مراسم مامانم باید میموندم . حس گسی که هنوز هست .... باد سرد و سوزناک پاییز.......... هوای ابری ........ یه دل گرفته ی پر بغض و خداحافظی ازش ........... به قول استاد بنان : لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود جبران گریه های نکرده ی دیشب و کردم .گسیهام با اشکام میریخت پایین . چقدر عاشقانه و عمیق دوستش دارم .پاییز یعنی او ......... سرمایی که نوک انگشتام سرد میکنه یعنی گرمای دستاش ........ هوای ابری رو به غروبش یعنی انتظار برای اومدنش ...... یعنی بغض و ناز کردن و نازکشی ............. پاییز و زمستان بیشتر عاشقشم....... بوش و دور و برم بیشتر و نزدیکتر حس میکنم !!!!!! --- لپ تاپ خریده شد . ASUS قرمز کلاسیک . قراره فردا پس فردا بیان برای اینترنت پر سرعت خونه .کارهای ثبت نامش تموم شد . داره برای همسری هووی خوبی میشه --- امسال ماه رمضون عالیییییییییی بود . شیرین بود . هم تنهاییهاش با همسر ی تو یه شهر غریب و یه شرایط جدید . هم شبها خونه مامان و قرائتش و جمع شدن دوستای کودکی و چندین و چند ساله .......... دوستای بگو بخند و همدردی و ..... --- مهسای گلم ممنونم سر میزنی دلم برای وبلاگ پر بارت یه ذره شده --- با یه جمله ی بسیاااار زیبااا از وبلاگ یه دوست این پست و ببندم : مراقب باشیم تقوامون با یک تق وا نره . و انگار يه شروع دوباره بود .......... همه چي از اول .... حس غريب و خاصي بود اما زيبا . خدا خيلي دوست داشتني تر شده بود . ماجرا از خردادماه شروع شد ....... ماهي كه خيلي خيلي برام عزيزه و دوست داشتني . خوب شايد درصد خيلي زيادش براي اينكه تولدم تو اين ماهه... و البته تولد مامانم و روز زن ........ شايد اگر اينها هم نبود من باز عاشق خردادماه بودم . چندين ماه بود كه زير نظر دكترم و چندين دكتر ديگه پيگير پام بودم . كللللللللللللللييييييييي آزمايش از هر مدلي كه فكرش و كنين. از موي سر تا ناخون پا .دروني و بيروني . و بالاخره نتيجه نهايي دراوردن پلاتين !!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر چند زمانش نبود ولي اوضاع خطر ناك شده بود و عفونت داشت وارد خونم ميشد و شرايط بسيار حاد و نگران كننده بود . ۳۰ خردادماه كه براي من و همسري بسيار روزمقدس و پر خاطره اي بود من بستري شدم و ۳۱ خردادماه عمل . و به مدت ۱۳ روز بستري . وحشتناكككككككككك بود .قابل توصيف و نوشتن نيست . نميشه ساعت ها و لحظه هاش و تو جمله نوشت و گنجوند. نميشه گفت بد رگ بودن يا بهتره بگم بيرگ بودن من چه مشكلاتي و تو بيمارستان موقع خون گيري يا سرم يا تزريق آنتي بيوتيكهام برام درست ميكرد كه درد پام يادم ميرفت . نميشه گفت به هوش اومدن چقدر سخت و درد بعدش از تحمل خارج بود . نميشه گفت دوري از علي چقدر سخت بود .نميشه نوشت غروبها و شبهاش چقدر زجر بود .نميشه گفت انتظار هر روزه براي مرخص شدن بود كه ميتونستي دووم بياري . نميشه گفت لحظه پايين اومدن از تخت چقدر دردناكه و راه رفتن رو پايي كه ديگه تو اين مدت چيزي ازش نمونده .......... پانسمان هر روزه و ضد عفوني زخمها از بالاي باسن تا روي زانو........... لحظه به دلحظه آنتي بيوتيك هاي قوي .صب و ظهر و شب .......... هي ........... بالاخره شب مبعث من عيديم و گرفتم و عفونت پام و بدنم انقدر پايين اومده بود كه اجازه ترخيص داشتم . اجازه راه رفتن زياد نداشتم . چند قدمي با ۲ تا عصا تو خونه .براي همين رفتم خونه مامانم. مامان براي ۴۸ ساعت بعد عازم مكه بود !! مامان به سلامتي رفت و من اونجا موندم و مادر و پدر و خواهر همسري اومدن اونجا براي مراقبت من . اخه خونه مامان همسر پله داره و من اجازه ۱ پله هم نداشتم و نميتونستم برم اونجا. چون تنها بودم و شرايطم سخت بود اصلا راضي نشدن بيام سمنان خونه خودم . مادر و پدر همسري هم بخاطر شرايط كاري نميشد بيان سمنان . براي همين اونها به زحمت افتادن و اومدن پيش من خونه مامانم . بعداز يك هفته استراحت امتحانات ترم آخر كه مدتهاست طلسم شده شروع شد و من ۲۲ واحد و با خوندن فقط شب امتحان رفتم سر جلسه !!!!!!!!!!!!!!! بعضي هاش و خراب كردم و ولي با اون شرايط واقعا بهتر از اين نميشد .... البته هنوز نمره اي نيومده مامان اومد و يه مراسم مختصر و مفيد داشتيم . البته خواهري هم با مامان مكه بود .از طرفه اداره اسمش تو قرعه كشي درومده بود. بعداز اومدن مامان همچنان امتحانات من ادامه داشت . علي اخر هفته ها ميومد و جبران نبود كل هفته رو ميكرد .اولين بار بود تنهايي و دور از هم بوديم اونم به اين طولاني . ولي نه شرايط من طوري بود بيام سمنان ... نه شرايط كاريش هيجوري اجازه ميداد او زود به زود تر بياد. خيلي سخت بود . اين قضيه سختي چيزهاي ديگرو پر رنگتر و بدتر ميكرد . تمام ارتباط ما تلفنهاي مفصل و طولاني بود كه البته بسيار لذت بخش بود . تو اين مدت كه مرخص شدم آنتي بيوتيكهاي خوراكي زيادي بايد مصرف ميكردم و هر هفته آزمايش ميدادم و ميرفتم دكتر. از اوضاع پام راضي بود و بعد از چند هفته اول يك عصا رو حذف كرد و هفته بعد دومين عصا.. و من مثل مادري كه بعداز زايمان از تمام دردها و رنجاش يادش ميره وقتي تونستم راحت و سبك راه برم وقتي تفاوت پام و راه رفتن و نسبت به ۲ سال گذشته ديدم انگار دوباره متولد شدم و هيچي از زجرهام يادم نبود ......... واقعا قابل توصيف نيست اين حس....... باورم نميشد اين دو سال و چطوري تحمل كرده بودم .حالا كه فكر ميكنم ميبينم غير قابل تحمل بود . خدا رو شكر گذشت ............. و فعلا اوضاع خيلي خوبه . البته اگه ازمايشها هم همكاري كنن و عفونت منفي نشون بدن ديروز دقيقا بعداز يكماه و ده روز اومدم خونمون .حس خيلي قشنگ و خوبي بود . انگار خدا داشت جبران تلخيها رو برام ميكرد . ديگه ضعفاي خونم اصلا به چشمم نميومد ..... خونه زيبا بود و پر انرژي........ و من و علي سر شار از حسسسسسسسسسسسساي خوب. خونه جمع و جور بود ولي جارو گرد گيري ميخواست كه همون ديشب با همكاري هم با يه ذوق و شوق خاصي انجام شد . مونده خريد براي خونه كه موكول شد به امشب . امروز اول براي يه سري كارهاي بيمه اومدم بيرون بعدشم سريععععع كافي نت . تو فكر خريد يه لپ تاپم ....... اميدوارم به زودي انجام شه . --- خانواده همسري تو اين ۲ هفته اي كه مامان نبود خيلي خيلي خيلي برام زحمت كشيدن و محبت كردن . --- ساعت كار همسري خيلي مطابق ميلمه يعني يكسره بودنش تا ۴ و ۵ و دوست دارم .چون ساعت كافي براي رسيدن به كارهاي شخصيم و دارم .اگه بخوام صبها بخوابم آخه كار قبليش صب تا ظهر بود و عصر تا شب و ساعات بيهوده اي خونه بود و ما پيش هم بوديم ولي الان از ۴ يا ۵ و ۶ به بعد مال خودمونيم و من اين و خيلي دوست دارم . --- امروز غذا نداريم --- اولين ماه رمضون كه قراره اساسيي تنها باشيم .فكر كنم خيلي قشنگ باشه --- توي لحظه هاي قشنگتون براي منم دعا كنين . --- ديروز براي دلم كه خيلي پوسيده شده بود تو اين مدت رفتم آرايشگاه.... موهام رو در حد مرتب شدن كوتاه و مش ۹۰ دصد سفييييد با ريشه هاي مشكي - ابروها كوتاه و كميي رنگ شده -ناخونها مانيكور - اپيلاسيون و ..... خلاصه كلي صفااااااااا جبران چند سال و يه دفعه كردم . به دل خودم خيييلي نشست . جناب همسري عزيز بابت رونما قول لپ تاپ دادن --- مژگان جون بابت تماسها و مهربونيهات واقعااااااااااااا ممنون عزيزم . --- قلي جان ممنون كه اومدي و بهم سر زدي تو اين مدت بيماري !!!!! --- اين صفحه رو الان ميبندم و ميام سراغ نوشته هاي اين مدتتون .يكم آپ نكنين تا من بهتون برسم و به روز شم . اين مدت خيلي دلتنگتون بودم . اين و صادقانه گفتم . زندگي گاهي وقتها عجب بازيهايي با آدم ميكنه !!!!!!! وقتي بر ميگردي به پشت سرت نگاه ميكني خيلي چيزهاش قابل درك نيست !!!! مثل اينكه براي اول اسفند يه كار براي من و يه كار براي همسري در تهران پيشنهاد شد !!!! كار من و يكي از استادهام برام پيدا كرده بود .... يه كار فرهنگي تو يه محيط فرهنگي ... خانه كتاب يكماه تهران و مهمان دادش گلي هر دو سر كار ميرفتيم و شرايط و حسابي ميسنجيديم و بالا و پايين ميكرديم . يه روزهاييش خيلي شيرين و يه روزهاييش وحشتناك تلخ هر شب صحبت و بود زيرو رو كردن و نتيجه گيري بالاخره تعطيلات فروردين با توجه به خيلييي دلاااايل تصميم گرفتيم بر گرديم و انصراف از كار و زندگي تهران !!!!!! از يه جهاتي خيلي سخت بود اين تصميم و ناراحت كننده و يه جاهاييش همراه با بغض ولي به عقل خودمون درست بود ...... برامون مهم كندن از شهر خودمون بود بنا به دلايلي كه خيلي وقتها تو پستهام ازش گفته بودم . روز هاي آخر براي برگشت از تهران به همسري ۲تا پيشنهاد كار شد يكي براي مشهد و يكي سمنان !!!! برگشت از تهران محكم تر و حتمي تر شد. صحبت و مشورت و فكر و .....براي سمنان يا مشهد ؟؟ بخاطر موقعيت كاري بهتر ،مزاياي بهتر،نزديكيش به شهر خودمون و رفت و آمد راحتتر ، نزديكيم به مامانم (يه ماه تهران از دوريش خيلييييي اذيت شدم .فكرش و نمي كردم انقدر وابسته باشم !!!!!)رفت و آمد راحت تر براي يه ترم آخر دانشگاه و هزينه مسكن و خيلي چيزهاي ديگه ........ سمنان انتخاب شد . تقريبا نزديك يه ماه علي رفت و آمد ميكرد تا با كار آشناتر شه ،مطمئن تر شه و دنبال خونه هم باشه. حدود ۲ هفته پيش با كلي گشتن علي، خونه اي پيدا شد كه با پولمونم جور باشه. يه خونه ۸۵ متري با يه آشپزخونه نقلي و ۲ تا خواب ..... دلچسب ، بيشتر از خونه قبلي دوسش دارم ، با اينكه خونه قبلي خيلي بزرگتر ، نوساز و شيك بود وليييي اين خونه نورش خيلي عاليهههه و روزها كلي انرژي به آدم ميده ،پنجره هاش بزرگه و من خيلي دوست دارم . جمع و جور كردن خونه با توجه به شرايط پام خيلي برام راحت تره،خونه نقلي و همه چي دم دستم ..... خلاصه كه نميدونم چون اول راه برام اينجوريه يا ايشالا قراره تا آخرش همينطور باشه فعلا كه به دلم نشسته و دوسش دارم . با شهر هنوز آشنا نشدم ....شبها با ماشين يكم دور ميزنيم و امروز اولين روز كه تنها اومدم بيرون و فقط و فقط به قصد كافي نت ...... حالا وقتي از اول اسفند و مرور ميكنم خيلي چيزهاش برام عجيبه !!! زندگي چه بالا و پاييني داره !!!!! يه دفعه در عرض يه هفته براي من و علي كار پيدا شه و ما هم تصميم بگيريم ريسك كنيم و اين موقعيت و راحت بخاطر نبودن خيلي چيزها از دست نديم !!!!!!!!! ترس از نرفتن و رد كردن كار تهران و پشيموني بعدش ............. ترس از ريسك كردن و زمين خوردن و خيل حرفها و خسارتهاي بعدش .... دو دلي خيلي بدي بود ... تصميم گيري خيلي سخت بود يه عده تشويق ميكردن و اميد به اينكه ريسك كنين و موفق ميشين و .... يه عده هم دقيقا عكسش..... تصميم گرفتيم دست به دست هم بديم و ريسك كنيم ، شونه به شونه هم .... زمينم خورديم كم نياريم و از هيچي نترسيم دوباره دست هم و بگيريم و بلند شيم ، خسارت همه چيشم جبران ميكنيم . حداقل اينطوري پيش وجدان خودمون خيالمون راحت باشه كه كم كاري از ما نبوده ..... بي لياقتي يا تنبلي يا ......از ما نبوده شرايط خيلي اجازه هارو به آدم نميده ......... ميريم و به نتيجه دلخواه نميرسيم ؟؟؟؟ هر چند خدارو هزاران بار شكر به زمين خوردن و تلخي هم نميرسه در حد يه تجربه خوب و سازنده ميمونه و تموم ميشه .... برميگرديم همراه با دو تا پيشنهاد كاري ديگه؟؟ دل كندن سخت من از كارم.................... از داداش و آبجي و دوره هميهاي خوشمون خوشحالي بخاطر برگشتن و تموم شدن دلتنگيها و دوري از مامان تضاد شديد بين احساسها يه لحظه كفه ي برگشتنه سنگيني ميكنه يه لحظه كفهي موندن!!!!! واقعيت برگشت و نشون ميداد و ته ته دلم من و علي هم برگشت بود در عرض چشم بهم زدن خونه و زندگي در سمنان !!!!!!!!!!! خدا كنه آخر عاقبت همش بخير باشه --- تو اين مدت شرايط پام اوضاش خوب نيست ...زير نظر دكترم و شايد اورژانسي مجبور شيم پلاتين و در بياريم خاله في في كربلاست و قراره خيلي دعا كنه و من خيلي اميد دارم كارم به عمل نكشه. ---اول پست سلام احوالپرسي نكردم چون بعداز اين همه تاخير و سر نزدن رويي براي سلام و خوش و بش نمونده بود روي ماه همتون ميبوسم. --- حالا رو كنين كدوماتون سمنانين ؟تا من اينجا خيلي احساس غربت و تنهايي نكنم . --- اين روزها وقتم آزهده فكر كنم زود به زود بيام نت . --- همراه هميشه ،همدمم،همسرم بخاطر تماممممممم همپا بودنهات ،ريسك كردنهات ، كم نياوردنهات ،اميدت بخاطر همه ي همه ي همه چيز ممنون .بخاطر داشتنت خدا رو خالصانه و عاشقانه شاكرم .دوست دارم . ---اين روزها كسي به خودش زحمت نميدهد يك نفر را كشف كند ، زيباييهايش را بيرون بكشد ، تلخيهايش را صبر كند ،آدمهاي امروز،دوستيهاي كنسروي ميخواهند ، يك كنسرو كه فقط درش را باز كنند و بعد يه نفر شيرين و مهربان از تويش بپرد بيرون و هي لبخند بزند و بگويد حق با توست . ارزش خوندن و داره و بسیار بسیار قابل تامل و تفکره ...... بد نیست خودمون و صادقانه یه محک بزنیم ..... بیایم با خودمون رو راست باشیم ........ خیلیهامون خونه بزرگ و شیک داریم ، مبلمان زیبا ، ماشین خوب ، ظاهر زیبا یا ............ اما واقعا پولداریم و خبری از فقر نیست !!!!!!!!! بیایم یه جور دیگه به ۴=۲*۲ نگاه کنیم . نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقر : --- فقر اینه که ۲ تا النگو تو دستت باشه و ۲ دندون خراب تو دهنت .......... --- فقر اینه که رژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم شه ..... --- فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری ، از شام دیشب و فردا شب خانوادت بهتر باشه ........... --- فقر اینه که بچت تا حالا هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال تو محرم حسینیه راه بندازی .... --- فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش و از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین و ندونی ........ --- فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی !! اما ماجرای آنجلینا جولی و برادپیت و سیر تکاملی بریتنی اسپرز را پیگیری کنی ........ --- فقر اینه که وقتی با زنت میری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنش و بپوشونه ، وقتی تنها میری بیرون جلوی پای زن دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوشگگگللله ......... --- فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در سه ماه اخیر چندتا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی........... --- فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل و ندیده باشی ....... --- فقر اینه که فاصله لباس خریدنهات از فاصله مسواک خریدنهات کمتر باشه !!!!! --- فقر اینه که کلی پول بدی و یه عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف و نمیخری تا فایل پی دی افش و مجانی گیر بیاری ........ --- فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجرت و برداشته باشه .............. --- فقر اینه که تو خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابانهای اروپا صحبت کنی !!!!!!!!!! --- فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از دبی و ترکیه هیچ کشور اروپایی و ندیده باشی ...... --- فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی اما قوانین رانندگی و رعایت نکنی ........ --- فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم ......... --- فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی دموکراسی میخوای ، تو خونه بچت جرات نکنه از ترس بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقت رو شکسته !!!!!!!!! --- فقر اینه که ورزش نکنی و بجاش برای تناسب اندام از غذانخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری ....... --- فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند امااا تلویزیون خونت صب تا شب روشن باشه ........... --- فقر اینه که وقتی ازت می پرسند سرگرمی و هابیهای تو چی هستند بعداز یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون ..... --- فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزونی !!!!!!!!!!!!!! --- فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی ...... --- فقر اینه که کتابخونه خونت کوچکتر از یخچات (یخچال هایت ) باشه . صادقانه به خودمون امتیاز بدیم ....... صادقانه هر کی از امروز وارد خونش شد به کل وسایلش نگاه بندازه و به تمام داشته هاش و نداشته هاش فکر کنه و به این سوال جواب بده که چقدر احساس فقر میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟ ممنون از عزیز دلی که این میل و برام فرستاد دیگه دیوارهای اتاق خوابم کوچکترین جایی برای قاب عکس و تابلو نداره تصمیم گرفتیم دکور خونه رو حسابی تغییر بدیم ...... البته هنوز وقت خالی گیر نیاوردیم . تعطیلی آخر هفته پیش و تهران بودیم که خیلی حاااااااللللل داد . برف خیلی قشنگی بود و برف بازی هم همچنین ...البته سهم من از برف بازی راه رفتن روی برفها و ذوق کردن و عکس گرفتن بود . یه چند روزی بود من و خدا کلاهمون بد رفته بود تو هم .... منم اصلا حاضر نبودم برای اشتی پا جلو بذارم لطفا برام انرژی مثبتتتتتتت فراوون بفرستین . زن خودش را خوشگل میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست .(دوریس ری) تا میای به خودت بیای یه اتفاق تازه حالا یا خوب یا بد .... امتحانات شروع شده نمیدونم یادتون هست از افتضاحیه تعداد واحدام و روزهای امتحانم و پشت سر هم بودنش و....... یا نه ؟؟ تازه ۳ تاش داده شد ۲ تاش عالی و یکیش تو خماری خدا کنه پاس شه و نعشه شه ! تا ۲ بهمن امتحان ........ تو تلفن زدنام کمرنگ شدم ...انگیزه احوالپرسی با دوستا و فامیلها و اشناهایی که همیشه جز برنامه هفتگیم بودن از دست دادم . بیشتر حرف زدنهام ...دردودل کردنهام و بیان کردن خیلی چیزها برام شده از راه اس ام اس دلم برا خیلی ها تنگ میشه ولی دل و دماغ اینکه برم دیدنشون و ندارم یا زنگ بزنم .. این روزها حس دور زدن با ماشین و صدای اهنگ زیاد ، خیلی هست ..... حس خوب و پر انرزی بهم میده وقتی زیر پوستم یخ میکنه و نوک دماغم عین دلقکها قرمز میشه و انگشتهای دستم هاااا میخواد ... زمستون و تمام سرماهاییش که پوستت و ترک میندازه برام پر از خاطره است این روزها برای یه نفر که تو ذهنم و هیچوقت شرایط نیست به زبون بیارم خیلی خیلی دعا میکنم ...خدا کنه دعام بگیره نمیدونم با راهنماییهام یه بار بزرگتر رو دوشش میذارم یا سبکترش میکنم .... این روزها دلم لک زده برا کَسی که اطلاعات سیاسیش توپ باشه و تو خط باشه و اهل بحث تا حسابی دلی از عزا دربیارم دیگه حالم بهم میخوره از جملات مزخرف ما اهل بحث سیاسی نیستیم ... اخه به ما چه ....مارو چه به این حرفها ...ما بحث کنیم درست میشه؟! ...ای ول کن توروخدا بیکاریها ....سرت درد میکنه مگه ....جوونین هر چیزی ومیبینین و میشنوین باور نکین (نمیدونم تا کی قراره افکار این باشه که جوونی یعنی نفهمی و ندانستن و .... خوبه هرجای مملکت یه تکونی حالا چه خوب چه بد میخوره از دید باز جووناشو قدرت افکارو بازوشون ) دیگه حالم بهم میخوره از شهری که زن هنرمندش یعنی زنی که عالی شوهر داری میکنه و ماهی صدبارموهاشو رنگ میکنه و تو خونه صد قلم ارایش میکنه و لباسهای س ک س ی میپوشه و.... اینها خیلی عالیه به شرطی که اول برای ارامش روح و جسم خودت باشه و بعدبرای ارامش خانوادت نه یه نقاب برای هرز نرفتن و نپریدن و ل ا س نزدن شوهرت با زنهای بهتر و زیباتر و.... نمیگم فقط فرهنگ شهر من اینه ...نه ،،خوب و بد همه جا هست همه جور فرهنگ و افکاری هست ولی کم و زیاد داره ..... اینجا دیگه الا ماشالا فراوانیه ........... اگه اهل بحث باشی و اهل صحبت یه جورایی گستاخی ، جوونی و نمیفهمی و خامی ..... شایدم جوگیر ...... اهل بحث سیاسی باشی بیکاری و سره زیادی داری هر حرفتم یکی و ناراحت میکنه و به یکی بر میخوره و ..... البته در قبال افکار دیگران شدیدا باید روشنفکرو با ظرفیت باشی !!!!!!!!!!! هیچوقت اهل بحث ساسی تو وبلاگم نیستم بنا به دلایلی .... اینجا دفتریه برای روزگاری ...... الانم هدفم گفتگو سیاسی اصصصلااا نیست فقط درد و دله اصلا نمیخوام ادمهارو ، دورو بریام و...مثل خودم کنم یا بگم باید مثل من فکر کنن ، نه ، اصلا ..حرفم اینه هر کی تو رفتارش با دیگران دیکتاتور نباشه حالا هر افکارو عقایدی که داره. خفه شدم از شهرو دیاری که هنوز اصلاح نکردن صورت معیار سنگینی و مسجد رفتن نماد پاک بودن کم حرف بودن نماد نجابت و خندیدن آروم نماد سنگینی و ارزشهای یه دختر و زن فقط با اینها سنجیده میشه (اصلا نمیخوام بگم اینها بده یا مهم نیست یا بی ارزشی اصلا حرفم این نیست... ولی کافی نیست .... ) خفه شدم از اینکه نمیشه به خیلیها بفهمونی ادمارو اینقدر راحت قضاوت نکن حتی با نگاهت ...بابا دین ..اعتقادات کاملا شخخخصیههه ...بابا مارو تو گور هم نمیذارن ....انقدر اعتماد به نفس کاذب نداشته باش که فکر میکنی بهشتی اونم از نوع اساسیش !!!!!!!!!انقدر از بالاها به دیگران نگاه نکن ... جالبه اگه بگم امتحان کردم تو صحبت خیلیهاشون ..... اگه مشکلی داشته باشی ...بچه مریض یا بچه عقب افتاده یا شوهر بد اخلاق و ... بی خونه ای یا بی پولی یا بی شوهری یا هر چیزی شبیه این،، اگه اهل حجاب و نماز روزه و قران و.... باشی اینها همه خیره ...حکمته ...صلاحه ...اخرعاقبت بخیریه ...خدا دوست داره و................... از این قبیل !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا خدا نکنه یا بدحجاب باشی یاسبک ظاهر و باتن و افکارت متفاوت باشه ...دیگه این خیر و برکتها و قسمتها میشه ....... چوب خدا که صدا نداره ...خدا همیشه انگشت تو چشمت نمیکنه ...ادم باید با این اتفاقها به خودش بیاد ....وقتی خدا میگه حجاب به حرفش نمیکنی ...وقتی میگه فلان به حرفش نمیکنی چطور توقع داری خدا ....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (توروخدا اصلا برداشتتون این نباشه با نماز و روزه و حجاب و ...مشکل دارم یا میخوام بگم بی ارزش ) ریحانه این روزها کمبودت خیلی حس میشه ....با اینکه هیچوقت این وبلاگ و نمیخونی ... خلاصه این روزها روزهای حال بهم خوردنه از نوع شدید و اسااااسیش این روزها روزهای بغض داشتن و دنبال بهانه بودن و احساس تنهایی کردنه به قول یکی از دوستهام این روزها اتفاقات خوب هم خدارو شکر زیاده . میدونم ادم اول از همه افکار خودش مهمه و ربطی به شهر و فرهنگ دیگران نداره و بقیه ام عقایدشون محترمه ..... ولی تنها بودن یه جاهایی خیلی سخته ...شهر بزرگ ادمای مثل خودت هم بیشترن ...البته شاید .... --- خیلی خیلی ممنون از احوالپرسیها و دعاها و انرژی مثبتهاتون .....حسابی اثر کرد .بخدا که ...عفونت پام در حدی اومد پایین که عمل نمیخواد .....دردام خیلی کم شده --- مامان ایشالا اگه خدا بخواد داره میره کربلا خیلی خیلی یه دفعی ....تو همین هفته ...پسفردا شب ... ایشالا سالم بره و سلامت و دست پر برگرده . --- رفتن مامان و برگشتنش بهانه ی خوبیه برای اومدن خواهری و داداشی ...واین خیلی خوشششحااال کننده است . --- تو تمام تنهاییام از هر لحاظ و هر نوعیش که باشه همسری سنگ تموم میذاره و همه جوره پایه است ...از بحث دینی ،سیاسی و خانوادگی ،اجتماعی و .... بگیر تا دوران امتحانات و همکاری خونه و ......گرفتن فیلم و کتابهایی که با روحیم جوره و دلداری و ........ --- یه مجله جالب البته جز موفقیت بهم معرفی کنین خواهشن ... البته فقط مخصوص تهران نباشه و شهرستانها هم باشه ... --- برا بعداز امتحانات برنامه دارم ولی برای عید هنوز هیچی --- قلی جون پیامات خیلی روحیه میده --- کاش نسرین ، مهربانو ، شمعدونی، دینا، شهرزاد و لیمو......... و خیلیای دیگه که مثل این روزها و این حس و حالا با یه جملشون ، یه نظر یه پست یه بیتشون و...... انقققدررر ارومت میکردن که ............ بودن و مینوشتن --- بابت داشتن شماها .. همتون ،که هنوز سبزین و پررنگ خدارو هزاران بار شکر دلم میخواست با یه جمله قشنگ این پست و ببندم ولی هر چی به ذهنم فشار میارم یادم نمید . امروز ۵ دیماهه و بالاخره طلسم کافینت نیومدن شکست تا قبل از عید غدیر شرایط عادی بود و خوب و من هر ۲ یا ۳ روز درمیون میرسیدم بیام نت ، یه وقتهایی میخوندم یه وقتهایی مینوشتم یه وقتهایی تو میل بودم و .... خلاصه از صبح عید غدیر همه چی شروع شد ..... همه چی عوض شد .... ورق کاملا برگشت !!!!!!!!! صب ۲ جا باید عید دیدنی می رفتیم یه دوست سید داشتم که هررر سال به دیدنش میرم و امسال صابخونه هم که سید بود اضافه شده بود . سر حال بیدار شدیم و رفتیم خونه دوستم ، یک ساعتی نشستیم بعد اومدیم خونه صابخونه و کلی اونجا نشستیم موقع خداحافظی بود که پام خیلی گرفته بود و اصصصلاااا قادر نبودم کف پام و زمین بذارم اول گفتیم گرفته ....سرمای شدید خورده ...... فشار شدید اومده ....... یکساعت ..... دو ساعت ..... گرم کردیم ، قرص خوردم و.... تعطیلی بود و دکترمم ایران نبود . تا ۱۲ شب گریه کردم و گفتم آروم میشه .... لحظه به لحظه صدای دادا بلند تر و بلند تر میشد تا ساعت یک نیمه شب که با داد و گریه با آمبولانس بردنم اورژانس ... عکس گرفتیم و ۵ یا ۱۰ سی سی متادون زدم ، پزشک عمومی شیفت گفت عکس سالمه!!!!! دردم ذره ای کم نشد که نشد ، ۶ صب رفتیم خونه تا ۲ ظهر آروم بود از ۲ ظهر داااااد بود و گریه و دوباره اورژانس و مرفین وسرم و ..... شد شنبه عکس و به یه متخصص اورتوپد تو شهر خودمون نشون دادیم گفت یا شدیدااا سرما خورده یا فشار شدید آورده یا پلاتین عفونت کرده !!!!!!!!!!!!! این دیگه چه صیغه ای بود ، من که پام هیچ مشکلی نداشت که رو به روز بهتر بود ؟؟!!(از علایم عفونته پا اینه که کف پا رو اصلا نمیتونی زمین بذاری و منم شدید این مشکل وداشتم دوباره درد و گریه و بیمارستان و دیکلوفناک و مرفین و ...... یکشنبه رفتیم مطب دکتر خودم ، احتمال عفونت و خیییلیییییییییی ضعیف میدید با توجه به عالی بودن عکس پام ، آزمایش داد و استراحت مطلق کامل تا زمانی جواب آزمایش بیاد . بارو بندیل و جم کردیم و رفتیم خونه مامانم ... داروها همچنان ادامه داشت قبل از اومدن جواب آزمایش یک آنفولانزایی گرفتم که از طب و لرز و استخون درد مُردم . جواب آزمایش عفونت نشون داد ولی بخاطر آنفولانزا قابل قبول نبود کلی سرماخوردگی ،چرک خشک کن ، سفتریاکسون.... تا عفونت گلوم کامممللل خوب شه دوباره آزمایش .......... خدا میدونه چی گذشت ... بخدا خودم و بقیه رو داغون کرد ... وحشتناک بودددد اصلا به این راحتی ها صبا شب و شبا صب نمیشد... دوباره با آزمایش دوم رفتیم پیش پزشکم آزمایش دوم عفونت بیشتر نشون داد ؟؟؟!!!!!!! یه فرصته دوبار آخرین فرصت و بهم داد ، ۲ هفته چند مدل چرک خشک کن قویییی ، ۸ صب ، ۱۰ صب ، ۴ عصر ، ۱۰ شب ، ۱۲ َشب ... هر بارم سه ۴ تا قرص و کپسول این دیگه از همش بدتر و وحشتناک تر و درداور تره برام ، چون اصلا عادت به خوردن قرص نداشتم . تا آخر همین هفته داروهام تموم میشه و دوباره آزمایش اگه عفونت نبود که خدارو بسسسسیار شکر ، اگه بود که سریع و اورژانسی پلاتین باید دربیاد !!!!!!! ۵ - ۶ ماه زودتر از موعد خودش !!!!!!!!!!! و من تو این مدت نه شرایط نه دل و دماغ نت اومدن داشتم . جالب اینه از نظر سایز و وزن ذره ای تو این مدت کم نشدم ولی اوضاع جسم و اعصابم بخاطر فشار داروها دااااغونه ..... دائم دلم ضعف میره ...هر چی تقویت میکنم فایده نده ... دائم دلشوره دارم ...دائم دلم گرفته است ... دائم حالت افسردگی ... نمیتونم بیان کنم دردم چیه فقط حال خوبی ندارم ...بخدا ذره ای نگران عمل نیستم ، میدونم اگه به عمل بکشه ، این بهترین بودکه برام رقم خورده ولی این داروها خود به خود بهم دلشوره داده و.... چمیدونم شاید برا داروها نباشه ..........!!!!! ملتماسانه و عاجزانه ازتون میخوام برا جسم و روحم دعا کنین . بریم سراغ خوب خوباش : تا حالا مناسبتی و پیشواز رفتین مثلا تولد ، سالگرد ... همسری دیروز از تهران اومد با یک دستگاه پرایدو (پراید ما بالاخره صاحب یک خودرو بسسیار مدل بالا شدیم یه جشن کوچولو و دو نفره گرفتیم ، هر دو خیلی خوشحال بودیم ...... هسری سندش و به نام من زده بود و به عنوان هدیه سالگرد عقد و عروسیمون که ۲ فروردین بهم داد........ از حسم نمیتونم بگم که چقد خوشحال و سپاسگذار بودم . خدایا خیلی خیلی مرسی میدونی بابت چیا . علی جان خیلی خیلی مرسی توام خوب میدونی بابت چیا .بخدا ،به عشقمون قسم قابل شمارش نیست . حالا من چی باید بگیرم هدیه ؟؟؟ --- مژگان جون از تماست یه دنیا ممنون خیلی حالم و بهتر کرد. --- قلی عزیزم الهی قربونت برم من که همش خونه ام --- این مدت دانشگا نرفتم ، البته چون نامه داشتم به مشکلی نمیخورم ولی این ۲۰ واحد اینطوری میخواد پاس شه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ --- ۲۰ دی شروع امتحانامه و من هنوز بلاتکلیف ....... --- امسال یلدای قشنگ و گرمی بود بخاطر اینکه هم مامان من تنها نباشه هم خانواده همسری ، همرو به صرف شام و کلی مخلفااات و تنقلات و یه فال حافظ مهمون کردیم خونمون. --- خدا کنه توضیحات تاخیرم و قبول کنین .صادقانه صادقانه دلم برا وبلاگم ، خونه هاتون ، میلام لک زده بود . مثل لیمو شیرین شدم هر لحظه تلخ تر از قبل . هفته ها سفید ، !! ماه ها سیاه !!!!! سال ها خاکستری !!!! کاش مداد رنگی دوران کودکی ام را گم نمیکردم . خدا کنه خدا خسته نشه ........... آخه روزها داره قشنگ میشه ، کارها نه خیلی مرتب ولی خوب پیش میره. حس میکنم خدا پررنگ تر شده .... یه مدتی میشد خودش و خیلی کمرنگ کرده بود . تولد امام رضا مشهد بودیم و خیلی خیلی خوش گذشت ، بجای تکتکتون دعا و زیارت کردم. بعداز برگشت از مشهد دنبال یه فرصتی بودم که حتما خودم و به کافی نت برسونم تا با همون حس و حال که توی سرم بود بنویسم ولی اس ام اسی از طرف خواهری مجال این کارو نداد !!! اس ام اسش تاریخ و روز و ساعت دفاع از پایان نامش در دانشگاه علامه بود !!!!!!!! همه برنامه هام بهم ریخت تازه از مشهد اومده بودیم و اصلا شرایط تهران رفتن نبود ، علی که اصلا اصلا شرایط مرخصی نداشت و منم بدون او برام خیییلیی سخت بود . از طرفی خیلی برام مهم بود که باشم ......... بعداز کلی صحبت و مشورت با همسری نتیجه این شد که من برم ۲ - ۳ روزی باشم برای اخرهفته علی بیاد و با هم بر گردیم ...البته اخر هفته یه کاری هم تهران داشت . من جمعه با ۲ -۳ تا از دوستای خواهری که دوستای منم هستن و خواهر شوهری راه افتادیم سمت تهران ... فقط خنده بود و خوش گذرونی ...۴ تایی قطار و ترکونده بودیم ؟؟؟!! و اصلا از اون دلتنگی و ناراحتی و سختی که از دوری همسری توقع داشتم هیییچچچ خبری نبود !!!!!! تا میرفت دلتنگی یا سختی حس شه بچه ها میترکوندن ... جمعه شب رسیدیم و شام و خوش و بشو و خواب ... صب اول وقت بیدار شدن و رفتن سمت دانشگاه .... حدود ۱۵ دقیقه اول جو خیلی خفن و پر استرس بود ...کلی از دوستا و دختر عمو و عمم و... بودن ..مامانم و داییم و چندتا از همکارای خواهری و.... همه به ارائش اطمینان داشتن حتی خودش ولی ناخوداگاه هممون یه استرسی بود . یکمی که از توضیحاتش گذشت همه چی اروم شد و حسابی ارامش برقرار شد و خدارو شکر جو کاملا انرژی مثبت شد .. ارائه به نحووو احسن اجرا شد ..... و نتیجه تمام این زحمات و سختی ها و استرس ها ودعاها و بی خوابی ها و...... شد نمره ۷۵/۱۹ بچه ها با گلها و هدایاشون تبریک میگفتن کلی عکس انداختیم وخیلیها تلفنی تبریک گفتن و خوشحالی و جرکت به سمت رستوران برای خوردن ناهار .... خواهری بخاطر پایان نامه و کار جدید همه رو مهمون کرد روز خیلی به یاد موندنی و خوبی بود . از فرداش بارون بود و سرمای شدید که اصلا به پاییز نمیموند خود زمستون بود . ۲ روز هم رفتم خونه خواهر همسری ، یکسال هست ازدواج کردن ولی من بخاطر شرایط پام و پله های زیاد خونشون اولین بار بود میرفتم . اونجا هم خیلی خوش گذشت. با وجود بارون و سرما از صب تا شب بیرون بودیم . یه ملاقات خیلی خاص هم داشتم که کل وجودم و دگرگون کرد .تو اوج تلخیش خیییلی شیرین بود یا بلعکس تو اوج شیرینیش خیلی تلخ بود ........... ساعتها گریه بود و گریه و گریه .......... اخر هفته علی اومد و بیشتر گشت و گذار و تفریح و خرید کردیم . همسری مدتی تو فکر کار ازاده ...کلی تحقیق و صلاح مشورت و اینور اونور و وام و...... یه کارهایی داره جور میشه ...خدا کنه اگه خیر هست و عاقبت بخیری رقم بخوره و جلو بره . خیلی دعا کنین . فکر کنم نحوه نوشتن و نگارشم به وضوح عجلم و نشون میده .... شرمنده ...ترجیح میدم ننویسم تا اینکه انقدر هول هولی و بدون وقت براتون بنویسم ... ایندفعه رو به بزرگیتون ببخشید تا جبران کنم . دیشب خبر مرگ کسی بهم رسید که بااااااوررررم نمیشه فامیل نیست ...از نزدیک و خانوادهها نیست ....... یه عریز دل بود ....از دوستای من ...یه دوست خاص ...هیچ توضیحی نمیتونم بدم ، هیچی ...خیلی خاص بود مرگ و برای هر کسی میشد توقع داشت جز اون ..... از دیشب بدجور بهم ریختم ..... هیچی آرومم نمیکنه ..... چندین سال خاص مثل فیلم جلوی چشمام. فقط قران میخونم تو دریا .......... ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ای خداااااااااااااااااااااااااااا ای خدااااااااااااااااااااااااااااا دارم خفه میشم خفهههههههههههههههه میشم . کار همسری درست نشد .... از دعاها و تمام خواسته هام یادم رفت ...... خیلییی شُکم!!!! این روزها شروع کردم کم خوری ولی انقدر خسته ام که فکر نکنم جواب بده . دانشگاهم شد ۲شنبه صب تا ظهر .... ۳ شنبه ظهر تا عصر ....... ۴ شنبه ۷ صب تا ۸ شب نسبت به اون ترم خیلی بهتره .. خیلی ۲۰ واحد همش ۳ واحدی تخصصی جز ۲ واحد عمومی ؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!! مجبور بودم انطوری انتخاب واحد کنم .... شرایط خاص بود .تصمیم گرفتم طی ترم بخونم وگرنه انقققدددرررر سخت هست که مشروط شم .کار از شب امتحان خوندن رده .... دلم خیلی گرفته ..... امشب رفتم امامزاده .... یکمی آروم شدم . هیچی زندگی رو روال نیست ، هیچیییی .تا دلتون بخواد انرژی منفی... کسلی ... یکنواختیییی .. نا امیدی .. بی انگیزه ای ... ماشالا هر دمم از این باغ بری میرسد ...................... دلم هیجان میخواد ...اتفاق خوب یه اتفاق خوب اساسی ... که خستگی همه چی و در کنه ولی تا اخر عمر این تاریخ ۱۷/۷/۸۹ این خبر یادم میمونه و با هیچچچچ زیبایی قابل فراموشی نیست . اوضاع پام خیلی بهتره چه دردش چه لنگ زدنش . هفته دیگه برای تولد امام رضا اگه قسمت شه شاید یکی دو روزی بریم مشهد ولی اصلا دل و دماغی نمونده ...... فکر نمیکنم حالا حالاها چیزی خوشحالم کنه . ببخشید اگه بعداز مدتها اومدم و انقدر تلخ نوشتم . خواهشششش میکنم هر کی این پست و خوند برای ارامشش ، برای صبر به بازماندگانش .. یه صلوات بفرسته . اگه تولد مشهد رفتم یاد تک تکتون هستم . ای خدا .. قربونت برم اون بالا نشستی داری چیکار میکنی ؟؟ حال میکنی با این بازیها ..... وقتی خیلی تنهایی ، مطمئن باش خدا همرو بیرون کرده تا تو باشی و خودش . خیلی وقت بود دست به نوشتن نشده بودم ، چه تو خونه و کاغذ .....چه تو این صفحه وبلاگ . نمیدونم چرا فرصت نمیشه ،نمیدونم چرا مدتی حس نوشتن خیلی کمرنگ شده ، نمیدونم چرا اومدن نت انقدر برام سخته . در حدی میام که یکم بخونم و یکم نظر بذارم . الان تو حیاط خونه مامانم نشستم ، صدای بارون من و کشید بیرون ، آسمون بدجوری سرو صدا میکنه ، بوی بارون ...بوی خاک ...بوی دیوار سیمانی خیس شده آدم و مست میکنه . هوا سیاه شده ...گرفته گرفته ..... بوی ریحونهای باغچه ، بوی نعنا و پونه بدجوری مشام ادم و نوازش میکنه . هرازگاهی چند قطره بارون روی منم می پاشه ...... کنارم موبایلم روشن و آهنگم تو این هوا و فضا براهه . گاهی صدای آسمون اونقدر بلنده که میترسونتم . اول قصد نوشتن نداشتم ، اومدم بیرون برای فکر کردن ...برای دیدن بارون و آسمون ...برای بوی خاک و گِل .... اومدم تو حیاط برای خلوت کردن ... یه دفعه بدجور دلم هواتون و کرد ...یه مرور کوچیک رو وبلاگ تک تکتون تو ذهنم کردم . دلم هوای دستنوشته های پر مهر نسرین و کرد ، نوشته های پر احساس شمعدانی ، دلم بدجور هوای مهربانو رو کرد ، دلم برای متن های به روز و س ی ا س ی مهسا تنگ شد ، دلم نوشته های عاشقانه بانو رو خواست ، دلم هوای عکسهای پر خنده و ماه و شاد ارشیا ..دل آرا....آندیا ...رومینا ...نازگل ...شرمینه ...عروسکم الهام ...محمد مهدی قشنگم ....اهورای ناناسی ...کرد ، یاد نوشته های عسل توی دبی با اون خریدهای قشنگ قشنگش دلم همه ی همه رو مرور کرد و یه دفعه هوای نوشتن زد به سرم ، یه سررسید و خودکار برداشتم و اومدم رو تخت ، تو ایوون . خدا کنه بارون تموم نشه .الان که دونه هاش خیلی درشت شده ..... آخ که دلم چقد گریه میخواد ......... مدتهاست دلم گریه میخواد .............. همه چی روبراهه ...همه چی جز دل دیوونه من ... دلی که هر روز ابری یه چیز میشه . خونه مشترک پر عشق و گرمه ، ولی فکر کردن به یه مامان تنها که میدونی تنهایی میرنجونش از گرمی زندگیت خیلی کم میکنه . میرم بهش سر میزنم ...ولی نمیشه هر روز ، هر شب ، هر لحظه وای که چه دلم اینجور موقعا بد میترکه . وقتی چند روز میام پیش مامان دلم خونم و اشپزخونه و همسری و...میخواد ....باز این دل ابری میشه ..... همه چی با صفا و آروم سرجای خودش .... باخبر میشی دندونها و لثه آبجی که چند سال پیش عمل کرده بود و جراحی و ارتودنسی ....دوباره یه جراحی میخواد .....باز دلت گریه میخواد . از کبودی اسمون خیلی کم شده ...داره روشن میشه ...خدا کنه بارون نایسته ...اینجوری خجالت نمیکشم گریه کنم . وقتی همه چی قشنگ و مطابق میل ، بدون هیچ کم و کاستی متوجه میشی داداشی برای دفتر وکالتش ۱۰ م پول کم داره ...میدونی خسته است و هیچ کاری از دستت بر نمیاد..... آخ که چه بد میگیره و ابری میشه این دل تنها چیزی که آرومم میکنه بوی این خاک ..... وقتی بارون میادو اسمون میگیره ، حس میکنم خدا هم با قطره های بارون داره میاد پایین . باید دست دراز کرد و تو مشت پرش کرد .....باید گرفتش .......... شاید اینجا بشه گفت چشمها را باید شست جور دیگر باید دید . اسمون صداهاش خیلی خیلی وحشتناک شده . دیروز و امروز و روزه گرفتم ، دو سه روزی هم از روزهای قبل .روزه رو فقط و فقط بخاطر حس قشنگ و پر از انرژی مثبت لحظه های سحر و افطارش دوست دارم .عجیب موقع افطارو سحر اون حس قشنگ میاد و ارتباط برقرار میشه ...... برای هر کسی به یه نحو ......یکی از ثوابی که بهش اعتقاد داره آروم میشه ....یکی از دیدگاه مذهبیش ....یکی از ...... هر کی با هر دیدگاه و نیتی که داره به اون ارامشی که میخواد میرسه ...... از دیشب که خونه مامان مراسم احیا بود اینجا موندم .علی از سر کار اومد و خیلی خسته بود و خوابیده ، همپای خیلی خوبیه برای این لحظه های خیس ............ وقتی زیر بارون راه میری انگار همه جوره داری با خدا قاطی میشی ...با خدا خیس میشی . همیشه از چتر بدم میومد ...حتی تو بارونهای سرد زمستون . بوی پاییز میاد ، خنکی پاییز زیر پوست حس میشه ، دیگه بوی بارون بهار نیست ....و این چقدر برای من خوشاینده . نزدیک شدن به هوای همیشه گرفته پاییز .....بارونهای پرغمش ، سرماش که سر انگشتها رو میسوزونه و سست میکنه ، خیلی من و سر حال میاره . محتاج یه تلنگر کوچیک بودم برای نوشتن . میگن وقتی بارون یا برف میا ....نعمتها خدا داره فراوون میاد هر آرزویی کنی براورده میشه برای تکتکتون سلامتی و رسیدن به تمامی ارزوهاتون با عاقبت بخیری میخوام . راستی امتحاناتم تموم شد .... وحشتناک بود ... توی ماه رمضون ...یه روز درمیون ، ساعت ۲ ظهر برای منی که ۳ روز به امتحانات جزوه ها و کتابها رو گیر اوردم .... خیلی سخت بود . شبهای امتحان تا سحر بیدار ، هر شب ، ولی درسها بیشتر و سنگین تراز این بود که شب امتحان بخونی و نمره خوب بگیری . ۲ تا از نمره ها نیومده .... یکی افتادم (اونقدر امتحان سخت بوده و افتاده زیاد که میخواد تا اول مهر دوباره یه امتحان از همه بگیره ) بقیه هم پاس دلم جاده میخواد و ماشین و صدای اهنگ و همسری و....... این روزها نتایج کاری همسری مشخص میشه ، برامون انرژی مثبت فراون بفرستین . -- نمیدونم بعداز این مدت فاصله حسهام ...نوشته هام براتون قابل لمس هست یه نه ..... -- این مدت که ننوشتم نت اومدم بهتون سر زدم ، نظر گذاشتم .... بارون ایستاد ...هوا روشن شده ...شاید به این معناست که منم باید دست از نوشتن بردارم . -- این شبهای احیا ، شبهای این ماه قشنگ هر جا حس و حالی داشتیم یاد بچه های وبلاگ و بکنیم .... برای سلامتی هممون (پای من ) برای زندگی پراز ارامش هممون ارزی بفرستیم و دعا کنیم . -- خیلی وقت مطالعه بوسیده شده و رفته کنار -- شاید چند وقت دیگه یه لب تاب اُکی کنم . -- امسال بیشتر افطارها و سحرها پیش مامانم بودیم که تنهایی اذیتش نکنه (واقعا ممنونم علی عزیزم که نهایت همکاری و با من میکنی ) ۲ - ۳ شبی هم خونه خودمون (قشنگ بود و با صفا...) ۲-۳ شبی هم خونه مامان همسری . -- دیشب موقع دعای صدبند یاد همتون بودم . -- امروز میتونه یه خبر خوب بهم برسه ، خدا کنه بشه .................. وقتی خیلی تنهایی ، مطمئن باش خدا همرو بیرون کرده تا تو باشی و خودش . امروز اومدم کافی نت ..... تا هم بخونم هم نظر بذارم ........... هم از ۱۲ تیر تولد همسری بنویسم هم عکسهایی که تو پست قبلی گفتم و بذارم ...... ولی هر چی سعی کردم نشد سرعت خییییلی پایین .... وسط کار قطع میشه ..... نمیدونم کی فرصت شه دوباره بیام و ایا اون روز حس نوشتن از تولد و حسهام هست یا نه ؟!!!!! سع میکنم زود بیام . دیشب شب خیلی قشنگی بود ... علی عزیزم خیلی حرفها و حسها رو برای این پست آماده کرده بودم ولی .... صمیمانه تولدت و تبریک میگم همسر همیشه مهربونم . صبورم ...تنها امیدم هیچوقت خوبیهات و ... عشقت و ازم دریغ نکن . داشتن تو تنها دلیل توی زندگی منه که من همیشه به خدا بدهکارم و شاکرشم . خیلی عقب موندم ، این روزها از خیلی چیزها خیلی عقب موندم ....... این ناراحتم میکنه ، عذابم میده ...بهمم میریزه الانم ناراحتم و بهم ریخته به ۱۰۰۱ دلیل من شرایط کار و بیخیال شدم بخاطر دانشگاه یا حتی شرکت من و بی خیال شد بخاطر مرخصی ها و..... قرار شد به درس برسم به دانشگام و به کارهای عقب افتادم ...... توی این هوای بششششدددت گرم و با توجه به حساسیت شدیدی که من به گرما دارم و خیلی بی طاقتم و با توجه به تمامی کلاسهای ما که همه روزه از ۱ ظهر ه تا ۳ یه روز ۴ یه روز ۸ ....... من تمام کلاسهارو یکی درمیون میرم و تا اونجایی که میدونم به مشکل جدی نمیخورم میپیچونم ... این اذیتم میکنه ...حس میکنم از اینجا رونده از اونجا مونده شدم ... هر روز با خودم یه قرار میذارم که که گرما رو تحمل کنم و کلاسها رو مرتب برم اما ساعت ۲ که میشه و تصور نشستن توی مینی بوس برای یه مسیر یک ربعه حالمه و بهم میزنه .......... استخر و نسبتا خوب میرم ولی برای خودم رضایت بخش نیست ... و جالب اینکه از سر کار نرفتنم اصلا ناراحت نیستم فقط مواقعی که دلم میخواد کیفم پر پول باشه یادم میاد که انگار منم کارمند بودم ....وگرنه مواقعه دیگه .... از این حسم بیشتر دچار عذاب وجدان میشم .... از دنیای وب خیلی عقب موندم ...منکه روزی نمیشد دوستها پستی بذارن من نخونم یا اتفاقی بیفته اپ نکنم .............. حالا شاید هفته ای یه روز خیلی به خودم فشار بیارم و وقت خالی کنم بیام کافی نت یا بخونم و نظر بذارم یا اپ کنم !!!!!! اولین تولد من بعداز عروسیمون باشه و من شرایط نکنم بیام اپ کنم !!!!!!!!!!!!! روز مرد و روز پدر ....روز زن و روز مادر ........؟؟؟!!!!!!!!! چقدر حرف برای نوشتن ....چقدر حرف برای گفتن ...تلخ و شیرین ...با مناسبت و بی مناسبت ...ولی افسوس که ........... چه وقتهای زیادی روی تخت به تکتکتون فکر میکنم و تو ذهنم دنبال میکنم یعنی برنامه ازدواج ....درست شد یعنی نی نی ...بدنیا اومد ....یهنی کار همسر ...درست شد یعنی .... چقدر خودم و از دنیاتون دور میبینم و برا م این نقش کمرنگ سخته ... این روزها تنها انگیزه شاد بودن و روحیه داشتن درست شدن کار همسری نمیدونم چرا دلگیرم ........ زود به زود گریه ام میگیره ....زود دلم میشکنه .... یه دوری بخواییم تو کوچه باغه تنهایی این مدتم ، که باهاتون تقسیم نکردم ، بزنیم ........ اووووم اگه یادم باشه و از قلم نندازم ...... اینجوری بود : تولد من .......... ۲۱ خرداد .......... ۲۵ ساله شدنم و یه عالمه حس خوب و بد و متفاوت که هم باعث شد کلی بخندم و خوش بگذرونم هم تو بغل همسری گریه کنم ... و او چه خوب میفهمید حرفها و حسهام .... و او که سن و سال و تجربه ای نداره چقدر زیبا خودش و ساخته برای یه زندگی ۲ نفره چقدر زیبا زندگی میکنه ...چه زیبا امید میده ، چه زیبا من و میفهمه و در ک میکنه ...به معنای واقعی کلمه همراهه ، همپاست و همسر . تولد من خیلی ساده ، زیبا و ۲ نفره برگذار شد .... بر عکس تصورم ...اخه فکر میکردم اولین تولد و توی خونه مشترک خیلی مفصل بگیرم شرایط پام و کار صبح و عصر همسری این اجازرو اصلا نداد ... برای اولین بار با فر جدید عروسانه و من یه عالمه ارزوهای قشنگ کردم ... یه شام دو نفره ام به این مناسبت بیرون رفتیم البته نه همون شب ،و باز هم زیبا بود ..... پر ارامش بود .... و دلچسب یه شبم توی حیاط خونه مامانم که حیاط با صفا و سر سبزی (مامانم تهران پیش خواهر و برادرم بود ...) یه تولد ۴ نفره ، من و همسری و یکی از دوستهاش و یه دوست جدید که خیلی وقت نیست بهمون اضافه شده ...دکتر ساناز خیلی خیلی خوش گذشت واقعا شب به یاد موندنی بود ...بساط کباب بود و جوجه و بال و جیگر و دوغ و خرت و پرت و کللللللییییییی بگو بخند که حسابی خستگی و از تنمون در میکرد و تنها خلاف : قلیون یه جمع صادقانه و صمیمی و دوستانه (خدا کنه همینطور بمونه ) دکتر ساناز (ما همیشه با این اسم صداش میکنیم برای همین من طبق عادت اینطوری مینویسم ...) بهم یه تاپ شلوارک مارک دار خیلی شیک داد .... دوست همسری یه عطر خیلی خوش بو ... همسری یه عینک آفتابی خیلی خوشمل با شماره چشمم یعنی افتابی طبی ..... و یه عینک طبی معمولی برای کارهای روزانه ام ...اخه عینک افتابی که شیشش طبی باشه نداشتم و عینک طبی روزمرمم خیلی داغون شده بود ...عینک افتابیم با شیشه قهواه ای کمرنگ و قابش قهوه ای پر رنگ ... عینک طبیم با فرم مشکی (از همشون عکس میذارم ) مامان خودم یه پنکه برا خونمون (اخه احتیاج بود خواهری ۲۰ ت پول با .... داداشی و ندیدم و هنوز هیچی ...(خدا کنه بده اخه کادوهاش خیلی توپ چه مادی باشه چه غیر ... پدر همسر ۵۰ ت پول ....مادر همسری ۲ تا مانتو خیلی خووووجمملو ... دست همشون درد نکنه دیروز برای یه سری دردهای جدید پام که خیلی اذیتم میکنه رفتم پیش دکترم ...ام ار ای داده به همراه عکس ...تو هفته اینده انجام میشه ..امیدوارم به خیر بگذره شدیدا دلم مسافرت میخواد ...شدیدا دلم تهران میخواد برم پیش داداشم ..ابجیم ..دوستهام و..... ولی اصلا اصلا اصلا شرایط نیست روز مرد هم من و همسری یه جشن دو نفره بدون کیک داشتیم یه غذای بیرون و هدیه من که ۳ عدد پیراهن در سه رنگ و سه مدل بود .... اخه احتیاج داشت برای پدر همسری عطر روز زن ،،، و باززز هم دو نفره ، پر ارامش ، رومانتیک .... یه شام بیرون بدون هدیه .... برای مامان یه کیف پول برای مامان همسری ساعت (خاله جون دمت گرم ۴ تیر تولد مهربانوی گلم بود ...من یادم بود و چقدر دلم گرفت دیگه وبلاگی نیست که بهش تبریک بگیم و براش دنیاااا دنیااا ارزوهای قشنگ کنیم ...مهربانوی عزیزم ....تولدت مبارک ..من بهترینها رو برات ارزو دارم از ته ته ته قلبم ...من محاله یاد تو عسلک نباشم خیلی دوست دارم .....یه عالمه ماچ برات دارم ۱۲ تیر تولد همسری .....چقدر دلم میخواد یه کار متفاوت براش بکنم ...یا یه هدیه متفاوت .... هدیه ای که خستگی خیلی چیزها رو از تنش بیرون کنه .... جبران تمام زحمتهایی که یه نفره میکشه رو بکنه .... میاد خونه انگار نه انگار کاری بوده ، خستگی بوده ، قسطی یا ..... پره از روحیه و من بیشتر از خودم عذاب میکشم ...چیزی بعنوان غر توش وجود نداره ...چه قشنگ فضای خونرو پر از امید و عشق میکنه ....تمام کارهای من و که ممکن بخاطر شرایطم به خوبی نتونم انجام بدم چه صبورانه بدون کوچکترین خستگی ...انجام میده .... چه عاشقانه همکاری میکنه ..چه عاشقانه زندگی میکنه ..چه عاشقانه به من زندگی ، محبت ، صبر ، امید ....یاد میده گاهی فکر میکنم یعنی همینجور میمونه ؟؟ او ...زندگی ...عشق ؟؟؟!!!!!!!!!! چقدر از پاسخش میترسم ............ دلم میخواد کاری کنم که خستگی همه چیو از ش دور کنه ....مثلا نامه ...یا ....نمیدونم ممنون میشم کمکم کنین ...پیشنهادهای قشنگ و توپ بدین ...(قابل توجه خاله جون ... احتماله خیلی زیاد این تولد هم ۲ نفره است ...برای هدیه ۲ تا چیز احتیاج داره صندل و کاپشن شلوار ورزشی سورمه ای یا نوک مدادی نایک برای دو و باشگاه .... چه پست پر مناسبتی شد ...با اینکه خیلی پر انرژی نیومدم نت و دلم گرفته بود ولی پستم برعکس ...... . . . قابل توجه قلی ...نه نه قلی ...بابای قلی .... و............. مردشور اون نظر دادنت و ببرن ...کسی که به اسم عزا و چهلم بره تهران الواتی و پسر بازی و ....از این بهتر نظر نمیده گاو پاشو بیا هم دلم برات تنگ شده خیلی زیاد ...هم دلم هوای دو نفره شدنمو نو کرده . . برای پام و کار همسری انرژی + بفرستین خیلی زیاد ... امروز خیییلی هاتون و خوندم برای خیلی ها نظر گذاشتم ...برای بعضی هام نرسیدم نظر بذارم ...به خودم گفتم فردا دوباره میام نت . خیلی دوستون دارم و خیلی زود دلتنگتون میشم . این نه تعارفه نه اغراق . میام با عکسها و شاید نوشتن از دلگیریهام ...... نه اینکه دلگیری و غرغری و گله ای نباشه ولی نوشتن از دلگیریها محیط اروم و دنج و خلوت میخواد تا ادم هم خودش از دلنوشته هاش اروم شه هم خواننده بفهمه و لذت ببره ...متاسفانه محیط بسیار شلوغ و دانشجویی کافی نت ..... باعث شد دستم به قلم نره . نمیدونم چرا این پست انقدر از همسری گفتم ....ازخیلی وقت پیش تصمیم گرفته بودم از خلوتهامون و حسامون ، یا توصیف همسری یا .... نگم و اگه جایی لازم بود به یه اشاره کوچیک ...توضیح کوچیک ...بسنده کنم تا خواننده هام احساس خستگی و کسلی و یکنواختی نکنن ، این دفعه رو ببخشین . اینها تو ی ذهن و دلم سنگین بود . یک هفته است به حدی درگیرم به حدی درگیرم که قابل وصف نیست ..... اصلا یادم نمیاد این یه هفته چطور گذشت .... تمام روزها و ۲۴ ساعت ها برای من توی نیم دقیقه انگار خلاصه شد ، چون نه تنها جسمم شدیدا درگیر بود روحمم داغون تر و خسته تر ... از دانشگاه آخرین الطیماتوم و دادن که دیگه غیبت در کلاسها یعنی حذف کامل این ترم !!!! توی همه کلاسها کلی غیبت داشتم .اصلا غیبت چیه باید بگم تو کدوم کلاس یه جلسه حضور داشتم !!!! شرکت هم آخرین تذکر مبنی بر اینکه دیگه با مرخصی های روزانه یا ساعتی من موافقت نمیشه رو داد.... تمام ترفندها رو برای دانشگاه زدم ، هر کاری از دستم بر میومد برای شرکت رو کردم که این یه ترم هم ، هم کار و هم درس و با هم داشته باشم ..... حالا تا ترم بعد خدا بزرگه نشد که نشد که نشد ...هر راهی به فکرم رسید امتحان کردم ...نشد که نشد .... ناچارا باید یکی و انتخاب میکردم .... با کائنات صحبت کردم نتیجه نداد انرژی فرستادم بی فایده بود خیلی سخت بود خیلی ...درسم یه ترم دیگه مونده تموم شه ...خیلی حیفه ....اگه تمومش کنم یه قدم با فوق فاصله دارم ...... از طرفی کارمم کم مهم نیست ...شرکت ما خصوصیه ...یه شرکت ساختمانی ولی بسسسسیار معتبر و خاص به اصطلاح خودمونی یه شرکت کله گنده ..... روحیم چی ؟؟ روحیه من که تو خونه نشینی و آشبزی نیست ..... من میترکم .... میپوسم اون مبلغ پول ماهیانه چی ؟بالاخره روش حساب کتابهایی برای زندگیم شده بود .... و شعار همیشگی و کوبنده من که ...درسته جیب زن و شوهر همیشه یکیه ولی یه خانوم همیشه باید دستش تو جیب خودش باشه .... منکه اگه میخواست این چند سال شاغل نباشم و بتونم کنار بیام که کارم و ول کنم ، الان یه دانشگاه خیلی بهتر و رشته بهتری داشتم درس میخوندم ....(ایکن اعتماد به نفس و خود ستایی و دارین که ) من الان این دانشگاه و این رشته ام بخار شاغل بودنم .... دانشگاه آزاد شهر دیگه رشته دلخواهم و قبول شدم نرفتم بخاطر از دست ندادن کارم حالا ............ باید چیکار میکردم ... کاش چند سال پیش این کار کوفتی و ول کرده بودم و رشته مورد علاقم و میخوندم مشورت کردم ...گریه کردم ....گریه کردم .... با ریاست دانشگاه و مدیرعامل صحبت کردم ... تمام کائنات دست به دست هم دادن بودن که نشه ... اسمش قسمته ؟حکمت ؟ خیر ؟!!! دانشگاه و تحصیل انتخاب شد و استعفا نامه از کار نوشته شد و امضا هم شد !!! و تسویه حساب انجام شد ..... علم بهتر است یا ثروت ..... از یکشنبه دیروز اولین روز خونه نشینی شروع شد چون سالها تجربه خونه نشینی ندارم میدونم چند ماه اولش برام جذاب و ارامشه ، خیلی هم با ارامشه ، صبحها تا از خواب بیدار شم و یکمی به خودم و خونه و اشپزخونه برسم باید برم دانشگاه هر روز از شنبه تا ۵ شنبه از ۲ تا ۵ ، ۷ کلاس دارم ... به بعدشم یا خونه یا استراحت یا کافینت برای بایان نامه یا وبلاگ و.... صبحها هم یه روز درمیون باید برنامه استخر رو بگنجونم .... اولین باره که صبحها بدون دغدغه از خواب بیدار میشم .... بدون اینکه رو دور تند باشم و از عجله نفس نفس بزنم به سرویس دانشگاه و کلاسها میرسم و تا اخر کلاسها بدون دلشوره میمونم بخدا عین بچه ها خر کیف شدم .... ظاهرا خیلی ارامش هست .... خستگی روحی و جسمی کار داشت از پا درم میاورد ... نگران اون قسمت مخارجی ام که من با حقوقم تقبل کرده بودم ...یادم میاد دلم میلرزه .. با اینکه همسری جای هیچ نگرانی نذاشته ومیگه فقط به ۲ چیز فکر کن ... پات ... درست .. ولی برای خودم عادت این شرایط که دیگه اخر برج حقوقی نیست خیلی سخته ... من دسترسیم به نت از طریق شرکت بود که از ۸ تا ۳۰/۴ برام آزاد بود ..... این روزها ممکن خیلی کمرنگ شم ...باید از دانشگاه یا کافی نت بیام الانم کافی نتم .... دلم برای نظراتتون و انرژِی مثبتهاتون یه ذره شده بود ... خیلی وقته نخوندمتون ...نزدیکه یه هفته .... صبرم نیست پستم تموم شه و بیام سراغ خونه هاتون اگه غلط املایی دارم ببخشید اینجا مثل شرکت شرایط بازخوانی و تصحیح نیست --- روزها خیلی از نظر روحی و جسمی آرومم ... از خواب بیدار میشم .... تلویزیون روشن و بعداز سالها دیدن برنامه خانواده یا شبکه سه ... با نهایت ارامش به کارهام میرسم و به این چند سالی که انقدر خسته شدم فکر میکنم --- نه از بابت این مدت شاغل بودن و خستگیهاش افسوس میخورم نه بابت خونه دار شدنم --- تمام کلاسهام و منظم میرم --- خیلی خوب و مفید کتاب و مجله میخونم ... ---- خوب میدونم یه مدت دیگه ..نمیدونم شاید یک هفته ، یک ماه ، یک سال دیگه دلم برای شاغل بودن لک میزنه و از این ارامش الان حالم بهم میخوره .... خدا کنه این مدت دیر تر باشه ....تا درسم تموم شه شرایط سرکار رفتن باشه ...البته اگه اون زمان کاری پیدا شه !!!! --- برای کار همسری خیلی انرژی مثبت بفرستین ..خیلی ... --- مامانم امروز عمل کرد که خدارو شکر خیلی خوب بود --- این اخرین پست .. تا دونه دونتون بخونم و نظر بذارم و بیام برای پست بعدم -- این روزها چقدر یاد مهربانو ام با اون پستهای مخصوص به محل کارش و درگیریهای شدیدش و ..... --- ۳۰/۲/۸۹ تاریخ تسویه حساب از شرکت . روی ماه همتون و میبوسم امضا خانوم خونه .... روزهام خیلی تلخ شده .... تلخ و یا شاید یکنواخت .... خسته کننده و نا امیدانه ... مشکلم اصلا ساعتهایی که تو خونه ام نیست .... ساعتهای کاریم اینجوری شدم ...کاملا دلزده از کار هم ساعت کاریم زیاده و خیلی خستم کرده هم یه سری مسائل حاشیه ای که دیگه حال همرو بهم زده ...از مرد و زن و هر گروه سنی نالانن و خسته ولی دستشون به هیچ جا بند نیست .... اصلا قابل توضیح نیست ...من هرچی ام اینجا بنویسم قابل درک نیست ...فقط باید یکماه با یه همکار خانوم خیلی مریض .... و پپپپپرااااز عقده باشین و ببینین چه مشکلاتی بوجود میاره ...... جوری که همرو داره از پا در میاره ....نای مقاومت نمونده .... تنها راه نجات تو این شرایط رئیس و مدیرعامل شرکت .....ولی ، وای به روزی که بگندد نمک ....وای به روزی که مدیرعاملم با این خانوم ........ آره اونوقته که هی این خانوم بد و خوب و منطق و غیر منطق میتازونه و کسی نیست بگه چرا ...... و من حالم داره از این محیطی که توی ۶ ماه اخیر پیش اومده بهم میخوره ..... از هر کی خوشش بیاد اضافه حقوق خوب داره ...با هر کی بد باشه بالعکس ....انقدر هم رو مدیرعامل، ۲ ماه اخیر نفوذ پیدا کرده که ...... ایشالا که تمام این فکرها و دیدهای ما غلط باشه . این خانوم حسابدار شرکت ... که البته کاشف به عمل اومده لیسانس حسابداریش قلابی و ساختگیه ... پریشبها جایی بودیم و یه خانومی که خیلییییی خوب میشناختش زندگینامش بهم گفت . نه همسایه ، نه خانواده شوهر ، نا خانواده خودش ، نه همکار نه ........ هیچکس براش نمونده و باهاش ارتباط نداره ... با شوهر و بچه هاش شدیدا مشکل داشته ...که مدتی چون نون آور خونه شده و نونی ام که میبره ماشالا ..... تو خونه دیگه باهاش مشکلی ندارن . این خانوم ۳۲ ساله و مادر یه دختر ۱۸ ساله و یه پسر ۱۲ ساله است . دلم میخواد یه مدت تو خونه باشم و فقط آرامش داشته باشم .... همه میگن اونم یه مدت ، پشیمون میشی .... خسته و کسل میشی ...سرکار رفتن نعمتیه .....خوب حتمن که همینطوره ولی برای منی که هیچچچ وقت دنبال کار نبودم ، ۲ ماه بعداز دیپلمم خیلی راحت با یه تلفن رفتم سر کار ..... و الان ۸ ساله مثلا کارمند محسوب میشم ...البته تو این مدت ۳ تا محل کار عوض کردم و اونها هم به سختی نبوده ...با آشنا یا تلفن ... حالا دلم میخواد استراحت کنم ...هیچی از جوونی نفهمیدم ...نه از دانشجویی چیزی فهمیدم ...نصف پام دانشگاه بود ..نصف پام سر کار .... دانشگاه دلشوره شرکت و داشتم ...شرکت دلشوره دانشگاه ...واقعا لذت هیچکدومش و نفهمیدم ...تمام درسها شب امتحان بود و حتی فرجه هارو نمیشد مرخصی بگیرم ..... یه مسافرت دلچسب تو این ۸ سال نرفتم ...شرکت اُکی میشد دانشگاه نمیشد ...دانشگاه میشد ..... نه سر کارم کارمند منظبتی بودم به چشم مدیر ، نه تو دانشگاه دانشجوی منظبت به چشم اساتید .... و خودم خوب میدونم هر دو تای این منظبتی توی وجود من بود فقط نمیشد نشون داد چون کارو درس واقعا با هم تلاقی داره ....حالا اگه استخدام باشی یا تو اموزش پرورش باشی یا ... تلاقی کار و درس به این پر رنگی نیست .... ولی شرکت خصوصی که همه چیش دست مدیرش ........ و هر قانونی بخواد میذاره .... درامدمدم بد نیست ... از اولین روزی رفتم سر کار به نوبه زمان خودش بد نبود ...خوبم نبود ولی انقدی بودو که یه بار از مامانم پول تو جیبی نگیرم و خیلی کارهای شخصیم و مثل هزینه دانشگاه ....لباس، جهیزیه ، مسافرت .... خودم بدم . الانم اینقدر هست که چند تا قسط زندگی و بده و به اندازه خودم تو شهرستان باشه ..... ولی دیگه اینا برام انگیزه نیست ...اشباعم .... یه جاهایی میگم همچین دست به جیب بودن و مستقل بودن خوب نیست ....زود ادم بزرگ میکنه ، زود پیر میکنه ....... الان مامانم تهرانه ، پیش خواهر و برادرم و من چه شبهایی که دلم هواشون و میکنه و دلم میخواد ۲ - ۳ روز پیششون بودم ..... از طرفی چون از رفتن هر کدوم از ما این خانوم بسسسیار خرسند میشه و سریع نیروهایی که تو ذهنش رو میاره جای هر کدوم از بچه ها (کم هم تلاش در این زمینه نکرده ، که خوب جواب نداده ...البته تا الان )خیلی برامون سخته که استعفا بدیم ... اصلا نمیخوایم به این راحتی میدون و خالی کنیم .... ولی هر کدوم انقدر خسته هستیم و دغدغه داریم که حوصله جنگ نداریم .... خیلی خسته ام و از زمین و زمان گله دارم و شاکی ام . این روزها فقط به امید ۲ چیز میام سر کار که خدا یکی از این گزینه هارو برام علامت بزنه ... یا یه کار با ساعت کاری کمتر و محیط بهتر برام جور کنه ..... یا کار همسری اُکی شه و من یه مدت تو خونه باشم ... به خودم ، به پام ، به اعصابم ، زندگیم و درسم و دانشگاهم و تفریحام و دیدن و مسافرت .... برسم تا این ۲ ترم هم تموم شه بعد اگه خسته شده بودم و از اون شرایط دوچار یکنواختی شده بودم یه فکری میکنم ... هر چند شدید نا امیدم ..... --- دیشب صابخونمون با دوتا دختراش تا ۱ نیمه شب خونه ما بودن ..... اصلا برخوردی با هم نداشتیم ...در حدی که یه عید دیدنی اونا اومدن یه بارم ما رفتیم .....خیلی زود با ما جوش خوردن و صمیمی شدن ...طوریکه انگار یکساله اونجاییم .... با کسی زیاد اهل رفت و آمد نیستن ....نمیدونم این صمیمیتشون خوبه یا بد ..دخترهاش کلی برام حرف میزدن و از مسافرت و مدرسشون و.... میگفتن . ولی هر دوتاشون خیلی دوست داشتنی و دلنشینن . البته خانوم صابخونه چیزهای زیادی داره که من میتونم ازش یاد بگیرم ...... یه سری رفتارهاشم با من خیلی متفاوته و درک نمیکنم . --- یه مدت افتاده بودم رو دور کتابخونی ..... باز بی خیالش شدم و بی انگیزه شدم . --- دوستام دوره شروع کردن ۵ - ۶ نفر بیشتر نیستیم ... --- یه وقتهایی دلگیریم تبدیل میشه به دل شکستگی و دلم خیلی گریه میخواد ...ولی اصلا اشکم در نمیاد --- ساعتهای خونه خیلی خوبه ...استراحت ، تی وی و کارهای خونه و آشپزی ...مهمونی بازی .... ولی فکر اینکه باز فردا و این محیط همه چی و خراب میکنه ... --- ۲ هفته است کلاسام شروع شده و من هنوز یک جلسه ام نرفتم . --- من روحیم جوریکه عاشق کار بیرونم حتی اگه از نظر مالی ام هیچ نیازی نباشه بازم برای صرفا خونه ساخته نشدم ، باید حتما بیرون باشم ، اینجوری احساس مفید بودن و زنده بودن دارم و تو کارهای خونه ام پر انرژی ترم اما نمیدونم چرا ایندفعه بدجور کم آوردم ... هر چی به خودم وقت میدم میگم درست میشه ...میبینم نه احساسام یه لنگ داره --- مثل لیمو شیرین شدم هرلحظه تلخ تر از لحظه پیش امشبم آروم خوابیده ، مثل پارسال ...... فکر کنم پارسالم آروم خوابیده بود ...... پارسال مثل چند ساعت قبل (نمیدونم دقیق ساعتش چند بود شاید ۱۱ یا ۱۲ )خداحافظی کرد و رفت سربازی ...... من امشبم حالم خوب نیست و به قول عزیزی دارم سگ قلت میزنم ......... درست عین پارسال همین شب از سر شب بغض کرده بودم ولی اصلا دلم نمیخواست اولین گریه زیر سقف مشترک و سر بدم !! از شرکت که اومدم و ناهار خوردم خودمو بکارا مشغول کردم ، شستن کلی ظرف ، جمع وجور ، رفتم خونه مامانم ، مریض حال بود ، باید سر میزدم ، و کلی خرید برای فردا عصر که چندتا ازدوستام میخوان بیان ...... اومدیم خونه و من همچنان تو اشپزخونه مشغول ......... چقدر دلم میخواد یه نفر، (یه نفر مشخص) بهم اس ام اس بده، منتظرم ، واقعا نمیدونم چرا باید منتظر چنین اس ام اس یا از چنین شخصی باشم ........ !!!!! پیاز و خورد میکنم با هویج و قارچ .............. همسری شدید سرما خورده .... امروز سوپ و سبزی پلو داشتیم برای فردا دارم خوراک مرغ بدون سرخ شدن و ادویجات میذارم دارم هویج خورد میکنم که صدای معین پخش میشه ....... دوبارهه دلم میلرزه ، دردم اینه چرا حالم و تشخیص نمیدم .... نمیدونم بغضم از خوشحالی یا ناراحتی ، از یاداوری خاطرات ، نمیدونم امشب خدارو دوست دارمو از دلتنگیش حالم اینجور زاره یا گله دارم و از اینکه دستم بهش نمیرسه ....... نمیدونم با کلامم شکر کنم یا با نگاهم ......... نمیدونم کیا یادشون ؟ همش حس اینو دارم که کاش ادما آیندرو میدونستن .... کاش منم پارسال فردام و میدیدم ............ کاش همین امسالم فردام و بدونم .......... همش سعی میکنم یادم بیاد پارسال و مثل امشب و ........ پونه ( دوستم ) اس ام اس میده که اگه بیدارم بزنگه تا بحرفیم ، گرفته است و گریون ..... یکم دردل میکنه و من ارومش میکنم ..... از دل خودم هیچی نمیگم . ساعت 12 شده ، از ساعت 4 که از شرکت اومدم دید حالم خیلی خرابه چندتا سوال کرد و دید جواب درستی نمیشنوه بیخیال شد .... گذاشته تو حال خودم باشم ..... هیچ حرفی بینمون ردو بدل نمیشه .... من تو عالم خودمم نمیدونم او به چی فکر میکنه ؟!! حوصله حرف اصلا ندارم ، نمیدونم ۲زاریش افتاده حال خرابم برا چیه ؟.......!! ساعت یک برقها رو کامل خاموش میکنه میاد که بخوابه .... به 4 دقیقه نمیرسه صدای نفسهاش خواب خواب ..... چون شدید حال نداره و قرص و آمپول و...... فکر میکردم خوابم میاد و زود خوابم میبره ........... اما این سگ قلت لعنتی ........ او نفس میکشه من اشک میریزم ، خونه خیلی تاریکه و این چقدر خوبه ، چقدر تو تنهایی خودم لذت میبرم ...... اشکام پشت هم داره میاد ........... دیگه داره اشکا م تبدیل به گریه ی صدا دار میشه ........ کامپیوتر ندارم که شروع به نوشتن کنم ، تنها چیزی که خیلی آ رومم میکنه نوشتن فقط نوشتن ............ میرم تو آشپزخونه ،یه لامپ کم مصرف و روشن میکنم ، رومیز ناهارخوری 2 نفرمون شروع میکنم به نوشتن ... دیگه حق حق میشه ........ خدا کنه بیدار نشه ، اصلا دلم نوازش نمیخواد .. اصلا دلم نمیخواد توضیح بدم ..... حسهام اصلا ثابت نیست که بخوام اسمی روش بذارم و برا کسی توضیح بدم . دوست دارم همینطور تنها باشم .... بنویسم .گریه کنم . نگاه کنم .مرور کنم ..... عاشق تنهاییامم ،عاشق مرور خاطرات حالا چه تلخ چه شیرین فقط مرور شن ........ نگران شرکت فردام ، کلی کار ، چطوری بیدار شم !!! از شرکت بیامم به استراحت نمیرسم ، تا ناهار بخورم و میوه شیرینی بچینم و سس سالاد ماکارونی و روبراه کنم بچه ها اومدن ...... الان ساعت 2 صبح ، تاریخ 1/2/89 .......... پارسال همین تاریخ ۱/۲/۸۸ مثل ساعت 5.30 عصر من تصادف .................. به دور تا دور خونم و اشپزخونه و تمام وسایل نگاه میکنم ..... کی فکرش و میکرد مثل امشب اینجا ............ چشام دیگه باز نمیمونه هم گریه سنگینش کرده هم خواب......... کاش فردا تعطیل بودم ...... میرم تو تختخواب .......... به این فکر میکنم دلم میخواد فردا دقیقا تو همون ساعت چیکار کنم ... کجا باشم ؟ خوشحالم از اینکه بچه ها میان و من سالمم و دور هم داریم خوش میگذرونیم ؟ دلم میخواد تنها باشم ؟ 2 رکعت نماز شکر بخونم ؟ ............... نمیدونم .خوابم برد . صب خدا میدونه به چه نکبتی از خواب بیدار شدم ........ الان تو شرکتم .......... مرضیه ( دوستم ) زنگید میگه امروز و فردا انتخاب واحده ... جور کن امروز بیا !!! باز همون جاده و همون مسیر و همون پل...... دلم شور میزنه به خودم تشر میزنم خجالت بکش .. محکم باش ..... یه اتفاقی افتاد ختم به خیر شد ...خدا رو شکر کن امروز تو راه تا رسیدن به شرکت فقط با خدا حرف میزدم ، با تمام وجود بهش گفتم بالاتر از سلامتی نعمتی نیست ، ازش خواستم به همه ی همه ی همه از دوست و فامیل و همکار و همسایه و هسر و خانواده همسر ووو.............. فقط سلامتی بده و عاقبت بخیری ......... اومدم شرکت صدقه انداختم و کار و شروع کردم ......... --- برای پام یه سفره نذر داشتم دلم میخواست امروز همون ساعت این نذرم و ادا کنم .. نمیدونم چرا نشد --- دقیقا امروز شد یکسال و من نمیگم دردای اول و دارم که خدا اون روز و برا هیچکس نیاره ولی هنوز درد دارم ... خیلی نمیتونم کارها رو مستقل انجام بدم ........ هنوز یکم ، یه کوچولو ، ببینی نبینی لنگ میزنم ، هنوز باید استخر و فیزیوتراپی برم و هنوز .......... اجازه نشستن رو زمین ندارم و................. به خدا یکسال به حرف راحته خداجون شکر ...همینکه زنده ام ، راه میرم ، اسمت و صدا میکنم ، زندگی میکنم ، بهارت و دیدم، کنار همسرم و خانوادم هستم ، شکر........ به خودم امید دادم ، نوید دادم : پارسال قسمت بود حتما صلاح بود این اتفاق تلخ افتاد ..... تا امروز که شد سالگرد از امروز خدا خستگی تک تک روزهای پارسال از تنم در میاره ، از امروز جبران پارسال شروع میشه ... همه روزها پر از ازامش و خنده .... پر از سلامتی و زندگی ..... پر از حسهای خوب --- ته دلم یه چیزی داره چنگ میزنه --- دلم میخواد تنهایی یه جای خلوت قدم بزنم --- به خدا دیشب برای تک تکتون ارزوی سلامتی کردم --- برای عکسها بد قول شدم . میدونم .یادم نرفته ، تو گوشیم هست ، کابل گوشیم گم شده .... حتما میذارم یکم دیگه بهم فرصت بدین . --- سربازی همسری چند ماهی بیشتر نکشید . او رفت تهران و من فردا ش تصادف کردم ... روز بعد ،چند ساعت بعداز تصادف من میرسه ، اومده بوده برای اندازه کردن لباس و ..... و تا 48 ساعت بعدش باید بر میگشته ، ، که میبینه ......... خودش میگه اسما چند ماه بود ولی بخدا چند سال گذشت کاش 24 ماه تو بدترین شهر و شرایط خدمت میکردم ولی .................... خوب همینه دیگه ..... کی فکرش و میکرد امسال ما زیر یه سقف باشیم و بهارمون و زندگیمون و آغاز کنیم اونم به این قشنگی ........ --- خدایا سال بعدمون چطوری مخواد باشه ......... برای هممون روزهامون و ماه هامون و سالهامون و لحظه به لحظمون و خیر کن . --- اینها حرفایی که فقط اینجا انقدر راحت و جز به جز مینویسم . خارج از این دنیای مجازی ، نه چیزی به زبون میارم نه چیزی تو ظاهرم حس میشه . مثلا محکمم دیکه (ایکن چشمک – اعتماد به نفس کاذب – نیش باز
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میرم همون کارشناسی مورد علاقم و ......به راحتی از ارشد میگذرم ![]()
![]()
![]()
![]()

)یا..... چیزی نمیگم که یه وقت جنبه خودنمایی و ...داشته باشه .مگه اینکه ازم پرسیده شه )
![]()
![]()
![]()
اگه مرخص نميشدم نميرفت .كلي از خدا خواهش كردم بخاطر مامانم كه شده مرخص شم تا بتونه به اين سفر بره . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ايشالا بتونم به شاديهاشون تلافي كنم .
دير ناهار درست كنم
بيرون و كافي نت .... خريد .. مطالعه ............
چون من از ۳۰/۹ بيرونم و هنوز خونه نرفتم و تصميمم ندارم فعلا برم !!!!!!!![]()
![]()
كلي بخدا انرژي گرفتم . ماااااااااچچچچچچچچچچچ .![]()
حيف اينجا نميشه فحش نوشت.
![]()
و آپچي ناناسه ![]()
(هم راها و هم پاها و مشوقهاي هميييشگي) بوديم .![]()
فرقي نميكنه آدم كجاي دنيا و تو چه خونه و با چه درامدي و ... باشه (اينها به اندازه خودش خيلي مهم) ولي مهههممم تر از همه ي اينها آرامش و خوشبختي و عاقبت بخيريه كه ايشالا هيچوقت تو زندگي هامون كمرنگ نشه ![]()
![]()
![]()
پر شده از نوشته ها و گوشزدها و...... (خدا کنه همراه با عمل باشه و نتیجه )
..... دلم میخواست خودش یه قدم بیاد و دستم و بگیره ...... یکی دو روزه دارم یه چیزهایی حس میکنم ولی هنوز محکم محکم نگرفته .
خوشبحالت اینقدر بی مشکلی اینها برات مشکل و ناراحتی وو .....
..... فارسی بنویس قربونت برم .... یه برنامه بریز بیا بزار حالم روبراه شه ..... قلی دست شکسته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
رفتیم خونمون به هزار نکککبتتتت و کلی درد که قابل وصف نیست .![]()
![]()
![]()
)همه دست و هورا ....![]()
من که پول ندارم
یه بوس عاشقانه چطوره
یا لباس زیر ![]()
بخدا خودم امرو بهت میزنگم ، شاید یکم گریه کنم سبک شم .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه بچه ۲ ماهه رو گذاشت ..... ۳ ساله عروس ...
، رونالی ، روانشناسی های شیلا ، شعرهای زیبای وبلاگ خانه سبز ، نبات خانوم ، انار جون ، تارا و فرناز عزیزم ، مامان صنم دوست داشتنی ، آلما و خاطرات ریز به ریزش ، استوانه عزیز ، قاصدک م ...شانتال ...شبهای بی ستاره و دلنوشته های غریبش ....ورونیکا و تمام صداقتش ....عسلی و همسری ...بلفی و فندقیهاش ....وبلاگ عزیز دلم (مینویسم از تو )..جودی پر هیایو ....دینای با صفا ....مامان نوشین و هستی گل و............![]()
کیک انداختم به شکل قلب (حتما عکسش و میذارم ...تو گوشیم دارم ) و ۲ نفره با شیر نوش جان کردیم و یه تولد ۲ نفره که خیلی بهمون چسبید گرفتیم
با یه دو تیکه ظروف مسی خیلی قدیمی که من عاشقشونم .....![]()
![]()
![]()
امیدوارم شرایط جور شه ![]()
![]()
![]()
![]()
نزن نزن ...ببخشید ![]()
![]()
بقیش و اس ام اسی بهت میگم که بهت بچسبه
![]()
![]()
از دانشگاه یه راست اومدم ....بخدا اگه امروزم دیگه پا نمیداد و نمیومدم میمردم ...واقعا بغض کرده بودم ...
| Design By : Night Melody |

